تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نفائس الفنون في عرائس العيون ( فارسى ) — صفحة 337

مساهمون:

ص٣٣٧
اما عقل ، آنكه بالضرورت ميدانيم كه حال موجودى با موجودى ديگر از دو وجه خالى نباشد يا يكى سارى بود در ديگرى همچو جوهر و عرض ، يا مباين باشد ازو در جهت ، و باريتعالي موجود است در عالم و نسبت او بعالم نشايد از قسم اول باشد چه حقتعالي نه محل عالم است نه عالم محل او ، پس متعين شود كه او در جهتي باشد و عالم در جهتى و آنجهت بايد كه در فوق باشد چه اشرف است و اما نقل قوله تعالى : الرحمن على العرش استوى و جآء ربك و قوله عليه افضل الصلوات ان الله ينزل كل ليلة الى السماء الدنيا و غير اينها از آيات و احاديث . و جواب از دليل اول : آن است كه گوئيم لا نسلم هر دو موجودى كه فرض كنيم كه حال ايشان به نسبت با يكديگر در آن دو قسم منحصر است و دعوى ضرورت در اينمقام با خلاف جمهور عقلا چگونه درست آيد ، و از دليل دوم آنكه اين آيات و احاديث معارض دلايل قطعى نشوند و و حينئذ حمل آنها بر ظواهر نتوان كرد بلكه ناچار بود از تاويل چنان كه گوئيم مراد بعرش ملك است و استوا بمعنى استولى است و مراد بآمدن حق آمدن رحمت اوست .

مسئله هشتم [ حقتعالى در چيزى حلول نكند ]

اندران كه حقتعالى در چيزى حلول نكند چه مراد بحلول يا قيام موجودى است بموجودى بر تبعيت همچو قيام عرض بجوهر يا تمكن چيزى در چيزى ديگر همچو تمكن جسم در حيز و اين هر دو معنى مقتضي احتياج حال است به محل و احتياج بر حقتعالى محال است .