گفت يا فيلفوس من يراني فقد راى الاب فكيف تقول ارنا الاب و لا تؤمن اني بابي و ابى بى و ان الكلام الذي اتكلم ليس من قبل نفسي بل من قبل ابي و الحال في هو الذي يعمل هذه الاعمال التي اعمل آمن و صدق اني بابي و ابي بي .
و جواب اول آن استكه صدور افعال الهى ازو دلالت بر اتحاد و حلول نكند بلكه از معجزات اوست .
و از دوم آنكه مذكور بر تقدير صحت و عدم تحريف معارض دليل قطعى نشود بلكه تاويل بايد كرد بدانكه مراد حلول آثار صنع حق است در او و تائيد باحياى اموات و ابراى اكمه و ابرص و در بيان حق و اظهار صدق چنان كه گويند من با تو در اين سخن يكىام .
مسئله دهم [ ذات حق تعالى محل حوادث نشود ]
اندران كه ذات حق تعالى محل حوادث نشود بدانكه صفات ثبوتى يا اضافى محض باشد همچو قدم و اول و آخر يا حقيقى محض همچو وجود و حيات يا حقيقى كه اضافه لازم آن باشد همچو علم و قدرت .
و تعلق علم و قدرت و ارادت حقتعالى بمعلوم و مقدور و مراد ، صفات اضافى حقتعالى نيست چه تعلق علم نسبت است ميان او و آن چيز و حينئذ صفت او نباشد اما اضافتى بود لازم صفت . در اضافت تغيير و تبديل جايز است بالاتفاق چه تغيير در آن مقتضى تغير نيست نه در ذات و نه در صفات .
اما خلاف در آنست كه صفت حقيقى كه اضافت لازم آنست شايد كه متغير و متبدل شود يا نه : جمهور عقلا بر آنند كه نشايد زيرا كه صفات حقتعالى همه صفت كمالند پس تغير و تبدل آن تغير كمال حق باشد و مذهب كراميه آنست كه شايد هر يكى از آن زايلشود و ديگرى حادث شود پس ذات حقتعالى محل حوادث گردد و تمسك ايشان آنست كه حقتعالى در ازل ايجاد عالم نكرد و الا لازم آيد كه عالم ازلى بود و چون بعد از آن ايجاد كرده باشد