ليكن نه چنين است زيرا كه ما تعقل بسيارى از ماهيات ميكنيم با آنكه شك مى كنيم در وجود ذهني و خارجى او و معلوم غير مشكوك باشد . اگر گويند كه هر گاه كه ماهيت متعقل شود بناچار وجود او در ذهن متمثل شود پس با تعقل ماهيت شك در وجود او چگونه صورت بندد گوئيم اگر تمثل ماهيت او در ذهن مستلزم تمثيل وجود او بودى شك در وجود او به وقت تمثل او در ذهن محال بودى ليكن ما ماهيت مثلث را تعقل ميكنيم با آنكه در وجود خارجى و ذهني او شك ميكنم .
پس بايد كه امرى بود زايد كه عارض شود مر ماهيات را و ممكناترا و لازم آيد كه در واجب نيز همچنان باشد چه مفهوم وجود امريست مشترك ميان واجب و ممكن پس اگر اقتضاء عروض كند مر ماهيتى را بايد كه در واجب نيز همان اقتضاء كند و اگر اقتضاء تجرد كند در ماهيتى بايد كه در ممكن اقتضاء كند و اگر اقتضاء هيچ يك از اينها نكند تجرد واجب بامرى منفصل باشد و لازم آيد كه واجب الوجود محتاج به غير بود و اينمحال است .
و جواب از اين آنست كه وجود من حيث انه وجود نه اقتضاء عروض مىكند و نه اقتضاى لا عروض بلكه مقتضى هر يك از ايشان وجود خاص است چنان كه نور من حيث انه نور نه اقتضاى ابصار اعشى كند و نه اقتضاى عدم ابصار او بلكه مقتضى ابصار او نور آفتاب است و از آن عدم ابصار او ساير انوار .
حجت طايفه سيم آنست كه اگر وجود زايد باشد بر ماهيت حقتعالى بناچار عارض بود و حينئذ بضرورت محتاج بود بمعروض كه آنماهيت اوست و هر محتاجى ممكن است پس وجود واجب ممكن باشد و اينمحال است زيرا كه هر ممكنيرا سببى بايد ، پس سبب او يا ذات واجب بود يا امرى مباين ، اگر ذات او بود لازم آيد كه ذات او بر وجود او مقدم بوده باشد لوجوب تقدم العلة الموجدة على المعلول يا بوجود پس ذات او را پيش از وجود وجودى باشد و نقل كلام به آن وجود كنيم و تسلسل لازم آيد ، و اگر امرى مباين باشد لازم آيد كه ذات او در وجود محتاج به غير بود و هر چه چنين باشد ممكن بود .
نفائس الفنون في عرائس العيون ( فارسى ) — صفحة 335
مساهمون: أبو الحسن الشعراني
ص٣٣٥