او من حيث هى متساوى ساير ذوات بودى جايز بودى بر ذات او من حيث هى هر آنچه بر ذات ممكنات جايز است از تغيير و عدم و غير آن .
و اينمعنى ظاهر البطلان است يا خود گوئيم اختصاص او بصفات مذكوره اگر بواسطه امرى نباشد ترجيح بلا مرجح لازم آيد و اگر بواسطه امرى باشد نقل كلام كنيم باختصاص آن امر به دو و دور يا تسلسل لازم آيد .
مسئله پنجم [ وجود حقتعالى عين ماهيت است ]
اندر آنكه وجود حقتعالى عين ماهيت است يا نه .
علما را در اينمسئله خلاف است مذهب ابو الحسن اشعرى كه شيخ سنت و جماعت است و اتباع او آن است كه وجود هر چيزى عين ماهيت اوست و لفظ وجود مقول است بر وجود واجب و ممكن باشتراك لفظى و از ابو الحسين بصرى همين مذهب منقول است و مذهب بعضي از متكلمان آنست كه وجود هر چيزى زايد است بر ذات او و عارض است مر ماهيت او را و لفظ وجود مقول است بر وجود واجب و ممكن باشتراك معنوى و مذهب حكماء و طايفه از متكلمان آنست كه وجود واجب عين ماهيت اوست و وجود ممكن زايد و لفظ وجود مقول است بر وجودات بتشكيك پس وجود در واجب مجرد باشد از ماهيت چه ماهيت او عبارتست از وجود و در ممكن عارض ماهيت بود .
و حجت طائفه اول آن استكه اگر وجود زايد باشد بر ماهيت در نفس خود موجود نباشد پس قيام وجود بمعدوم لازم آيد .
جواب آنست كه وجود قايم شود بماهيت من حيث هى هى نه بماهيت متصف به وجود يا عدم و ماهيت من حيث هى هي عامتر است از آنكه موجود باشد يا معدوم .
و دليل طائفه دوم آن استكه اگر وجود زايد نباشد بر ماهيت يا نفس ماهيت باشد يا داخل در او و بر هر دو تقدير بايد كه تعقل ماهيت بي تعقل وجود ممتنع باشد