مسئله اولى [ كيفيت علم بصانع ]
در كيفيت علم بصانع . عقلا خلاف كردهاند در آنكه ادراك بشرى بكنه معرفت و حقيقت باريتعالى كما هو تواند رسيدن يا نه ،
بعضى از متكلمان و اهل تصوف برانند كه شايد بالهام يا وحى يا به علم ضرورى كه حق تعالى در شخصى بيافريند بحقيقت ذات خود ، يا بتصفيه باطن بواسطهء رياضت ذات او را بحقيقت معلوم كنند .
و جمهور حكماء و متكلمان محقق بر آنند كه ادراك بشرى بكنه حقيقت او نتواند رسيد و غايت معرفت انسان مر خداى را عز و جل آنست كه او را من حيث الصفات بشناسند چنان كه بدانند موجودى است واجب به ذات و متصف بجميع صفات كمال منزه از نقايص جسمانى و تغيير و زوال بىضد و شبه و مثال و غير آن ، چه معرفت كنه اشياء يا بضرورت عقل تواند بود يا بحدود ، و محقق است كه معرفت كنه ذات او ضرورى نيست . پس بايد كه به حد باشد و چون عقلا متفقاند در آنكه حد نتواند بود الا مركبات را و باريتعالى واحد است من جميع الوجوه پس حد نيز ممكن نباشد و از اين جاست كه چون فرعون از موسى عليه السّلام از حقيقت او بما هو سؤال كرد و گفت كه و ما رب العالمين موسى عليه السّلام از بيان حقيقت اعراض نموده به ذكر صفات و صنايع او جواب داد :
رب السموات و الارض و ما بينهما ان كنتم موقنين قال فرعون لمن حوله الا تستمعون .
يعنى من از حقيقت ميپرسم او از صنائع و صفات جواب ميگويد پس موسى عليه السّلام چون دريافت كه عقل ايشان بدان نميرسد و بيان حقيقت او مقدور بشر نيست بوجهى ديگر تنبيه فرمود و گفت : « ربكم و رب آبائكم الاولين » فرعون چون در تيه ضلالت و بيداء جهالت ماسور بود گفت « ان رسولكم الذى ارسل اليكم لمجنون » پس موسى ديگر باره بامرى كه به نسبت با امور سابقه پيش ايشان اظهر و ابين بود اشارت فرمود و گفت :
رب المشرق و المغرب و ما بينهما ان كنتم تعقلون