ز - ألغرّة تجلب الدّرة « 1 » .
اين مثل آنجا گويند كه كسى در حال عطا اندك دهد اما در مستقبل از او اميد بسيار باشد .
ح - غمام أرض جاد آخرين .
اين مثل آنجا گويند كه كسى در حق بيگانگان شفقت كند و خويشان را ضايع گذارد .
ط - ألغراب أعرف بالتّمر .
گويند غراب چون بر خرما دست يابد هر چه بهتر و پختهتر بود خورد و از اينجا گفتهاند وجد تمرة الغراب يعنى چيزى پاكيزه و نيكو يافت اين مثل آنجا گويند كه كسى را بشناختن چيزى صفت كنند .
ى - أغرّ من سراب .
اين مثل انجا گويند كه كسى به صورت و سخن خوب مردمرا فريبد و در او هيچ معنى و خيرى نباشد .
فصل بيست و يكم [ امثالى كه با حرف فاء شروع مىشود ]
در آنچه اول او فا باشد مشتمل بر دوازده مثل :
آ - في كلّ شجرة نار .
يعنى از هر درختى آتشى بيرون توان آورد چنان كه عرب از مرح و عفار بيرون مىآرند .
ب - فرّق بين معد تحابّ .
اصل اين مثل از آنجاست كه خويشان تا از يك ديگر دور تر باشند دوستى
هامش
( 1 ) غره كم شدن شير است و دره بسيارى ان يعنى چون شير كم شود نويد بسيارى آن باشد