ضجور ناقهاى استكه بسيار بانك كند و علبه آنيه كه شير در آنجا دوشند و نصبيت او بنا بر آنست كه بجاى مصدر واقعشده اى تحلب ملاء العلبه و اين مثل از براى بخيل زنند .
ج - ضعث على إبّالة .
ضغث در اصل لغت دسته گياه است خشك و تر بهم آميخته و اباله پشته هيزم است و بعضى اباله بتخفيف خوانند و معنى مثل آنست كه بلائى است بر سر بلاهاى ديگر .
د - ضيّع ما نال بما يرتجي .
ه - أضللت من عشر ثمانيا .
اينمثل در حق كسى گويند كه كارى را بدان تفويص كرده باشند بيشتر به زيان آرد .
و - ضاقت عليه الأرض برحبها .
اين مثل آنجا گويند كه كسى براهى سرگردان شده باشد و سر رشته گم كرده .
ز - أضيع من غمد به غير نصل .
ح - ضرب أخماسا لأسداس .
خمس پنج روز از آب باز بودنست و روز ششم آمدن و اصل در اينمثل آنست كه چون كسى سفرى خواهد كرد نخست شتر را سه روز از آب باز دارد و يا پنج روز تا چون بيرون رود شتر بر بىآبى صبر تواند كرد و اينمثل وقتى گويند كه كسى چيزى اظهار كند و مراد او از آنچيز چيزى ديگر باشد و عرب چون خواهند كه كسى را بجهل نسبت كنند گويند لا يعرف ما ضرب اخماسا لاسداس .
ط - أضيع من يد في رحم . « 1 »
هامش
( 1 ) اعيامن يد نيز آوردهاند .