د - ذكّرتني الطّعن و كنت ناسيا .
اين مثل را صخر بن معاويه السلمى زده است و سبب آن بود كه يزيد بن الصعق برو حمله برد تا او را بكشد و در دست صخر نيزه بود اما از دهشت و وحشت فراموش كرده بود و يزيد بن الصعق بانك بر او زد كه نيزه را بينداز صخر چون ياد نيزه آمد اين مثل گفت گويند كوسجى را بالحيانى خصومت شده و درهم آويختند لحيانى دست بر ريش كوسج برد كوسج گفت اى غر زن نيك يادم دادى اين مثل آنجا گويند كه كسى را چيزى بسبب چيز ديگر ياد آيد .
ه - ألذّئب للضّبع عجم گويند : مردار سكانرا و سكان هم آن را .
و - أذكر غائبا يقترب .
اين مثل عبد اللّه بن زبير زد و سبب آن بود كه روزى ياد مختار بن ابى عبيده كرد و مختار در آن وقت در مكه « 1 » بود بعد از چند روز مختار بكوفه آمد پس او اين مثل گفت .
ز - أذلّ من أموى بكوفة يوم عاشوراء .
ح - ذكّرني فوك حمارى أهلي « 2 »
ط - ألذّود إلى الذّود إبل .
ذودشتر از سه تا ده باشد و بقولى تا بيست و بقولى تا سى يعنى چون اندك را باندك جمع كنند بسيار شود
هامش
( 1 ) عبارت كافى نيست چون ابن زبير نام مختار برد او حاضر گشت و فارسيان در زمان ما گويند مويش را آتش زدند يا حلال زاده بود كه تا نامش بر زبان راندى حاضر آمد
( 2 ) گويند مردى در جستجوى دو حمار خود بيرون آمد زنى ديد گمشده را فراموش كرد و و دنبال زن رفت و چون نقاب بگشاد دهان او را سخت زشت و گنده ديد . او را رها كرد و بدنبال حمار شد ،