اين دو مثل از امثال مولدانست .
فصل هفتم [ امثالى كه با حرف حاء شروع مىشود ]
در آنچه اول او حا باشد مشتمل بر ده مثل .
ا - حال الجريض دون القريض .
يعنى حايل باشد مرگ پيش شعر . اين مثل مردى زده است كه پسر او شعر ميگفت و پدر او را از آن منع ميكرد تا كار به جائى رسيد كه پسر از آن منع و زجر بيمار گشت و به هلاكت نزديك شد پدر چون آنحال ديد او را اجازت داد و اين مثل گفت و اكنون آنجا گويند كه از كسى كارى خواهند و او را عظيمتر از آن پيش آمده باشد .
ب - ألحرّ حرّ و إن مسّه الضّرّ .
ج - حل بوادي ضبّة مكون .
مكون جمع مكن و مكن سوسمار سفيد را گويند « 1 » و اين را در باب شخصى گويند كه پيش كس كريمى فرود آيد و از نعمتهاى او بياسايد .
د - حلّ بواد غير ذي زرع .
ه - حتّام تكرع و لا تنقع .
كرع آب خوردن است از جوى بدهن در حق كسى گويند كه در جمع مال حريص باشد .
و - حبّك الشّيء يعمي و يصمّ .
يعنى دوست داشتن مر چيزيرا همه مساوى و معايب او را بپوشاند و عجم گويند عاشق كورى باشد و اين مثل وقتى گويند كه كسى چيزى را كه عيب
هامش
( 1 ) صحيح آن است كه مكون بر وزن صبور است و مفرد و مجرور صفت ضبة و آن سوسمار است كه تخم بسيار گزارد .