و از پارسى :
ترا پيشه عدلست ليكن به خود * كند دست تو بر خزاين ستم
و تأكيد الذم بما يشبه المدح عكس اين معنى باشد .
بيستم - توجيه و آن ايراد كلامست بوجهى كه محتمل ضدين باشد چنان كه خاط لى عمرو قباء ليت عينيه سواء ، گويند خياطى بود يك چشم عمرو نام يكى از اهل فضل به او گفت اگر تو از براى من جامه بدوزى كه كس نداند آن جبه است يا قبا من از براى تو بيتى بگويم كه كس نداند آن كه مدح است يا هجا و اين بيت گفت كه گذشت . و از پارسى چنان كه : با طلعت تو سور نمايد ماتم .
بيست و يكم - سوق المعلوم مساق المجهول و اين را تجاهل العارف خوانند و آن عبارتست از آن كه چيزى ذكر كنند و خود را چنان نهند كه نميدانيم و حال آنكه دانند چنان كه
وَ إِنَّا أَوْ إِيَّاكُمْ لَعَلى هُدىً أَوْ فِي ضَلالٍ مُبِينٍ
و از نظم :
اريقك ام ماء الغمامة ام خمر * بفىّ برود و هو فى كبدى جمر
و از پارسى :
در زير امر اوست جهان و جهان خود اوست * يا رب خدايگان جهانست يا جهان
بيست و دوم - استتباع كه آن را مدح موجه خوانند و آن عبارتست از آنكه صفتى از صفات پسنديده ذكر كنند بوجهى كه از آن جا صفتى ديگر پسنديده معلوم كنند چنان كه
نهبت من الاعمار ما لو حميته * لهنئّت الدّنيا بانّك خالد
كه در اول بيت ممدوح را به شجاعت و كثرت قتل اعداء بستود و آخر بكمال بزرگى و شرف و بعضى از فضلا گفتهاند كه متنبى سيف الدوله را بجز اين بيت نستوده است و از پارسى :
آن كند تيغ تو بجان عدو * كه كند جود تو بكان كهر