و كنايت در قسم ثانى و ثالث گاه بود كه مسبوق باشد از براى موصوف مذكور چنان كه فلان يصلى و يزكى و مراد آن باشد كه فلان مؤمن است و گاه بود كه مسبوق باشد از براى غير مذكور چنان كه در حق كسى كه مؤمنان را رنجاند گويند المؤمن هو الذى يصلى و يزكى و لا يوذى أخاه لمسلم و مراد نفى ايمان باشد از مؤذى و اينقسم را كنايه عرضى خوانند . پس اگر كناية عرضى باشد اطلاق اسم تعريض بر او مناسب بود و اگر عرضى نباشد نظر كنند اگر ميان او و مكنى عنه بواسطه تعدد لوازم بعدى باشد همچو در كثير الرماد آن را تلويح خوانند و اگر بعدى نباشد و نوعى از خفا در او بود همچو در فلان عريض الوسادة آن را رمز خوانند و الا اشاره يا ايما نامند و السلام .
فن هشتم از مقاله اولى از قسم اول از كتاب نفايس الفنون علم بديع
كه آن عبارتست از معرفت قوانينى كه از آنجا فصاحت تراكيب معلوم كنند تا بدان محترز باشد از خطا در تطبيق كلام بر مقتضاى حال در تبيين مراد و تزيين الفاظ بايراد آنچه قريب الفهم باشد و غريب النظم و عذب الاستماع و عجيب الابتداع بود و قدماى أهل عربيت ميان اين علم و معانى و بيان فرق نكردهاند و هر سه قسم را بديع ميگفتند جهة اشتراك ايشان در معرفت قوانينى كه بدان محترز باشند از خطا در تطبيق كلام بر مقتضاى حال و بنا بر اين ميان فصاحت و بلاغت نيز فرق نكردهاند و هر دو را از قبيل الفاظ مترادفة نهادند و جمعى از متأخران همچو سراج الدّين سكاكى و غيره علم معانى و بيان را از صناعت بلاغت نهادند و علم بديع را از متممات بلاغت و بعض ديگر علم بديع را از صناعت فصاحت گرفتند و معانى و بيان را از صناعت بلاغت و مذهب اكثر ثقات اهل كلام آنست كه ميان اين علوم ثلثة فرق ثابتست چه معرفت قوانين مذكوره باعتبار مدلول ، معانى است و باعتبار دلالت ، علم بيان و باعتبار تبيين و تزيين ، علم بديع و همچنين ميان بلاغت و فصاحت فرقست چه بلاغت بمعنى تعلق دارد