در مجرد حكمست مثال دوّم سرّ الكعبة البحر الفيّاض « 1 » كه محكوم له كه آن بحر فياض است و محكوم به كه آن مسرّت كعبه است هر دو مجاز وضعىاند و نفس حكم مجاز است ، مثال سيم انبت البقل شباب الزمان مثال چهارم احيى الربيع الارض
باب سيم در كناية و كنايت ترك تصريحست بذكر چيزى و ذكر آنچه لازم او باشد تا از مذكور بمتروك انتقال كنند چنان كه فلان طويل النجاد كه از طول نجاد بملزوم او كه طول قامتست انتقال كنند و چون مقرّر است كه در كناية ذكر لازم كنند و مطلوب ملزوم باشد ببايد دانستن كه آنمطلوب از سه قسم بيرون نباشد چه آن ملزوم يا نفس موصوف باشد يا نفس صفت يا تخصيص صفت بموصوف : و مراد اينجا به وصف همچو جود است در جواد و كرم در كريم و امثال آن و كنايه در قسم اول گاه قريب باشد چنان كه گويند جاء المضياف و مراد زيد باشد و ضيافت را بواسطه كثرت صدور از زيد و شهرت او بدان همچو لازم او گيرند و قرب او ظاهر است چه ضيافت بجز از انسان صورت نهبندد و گاه بعيد بود چنان كه در كنايت از انسان گويند :
هو حى مستوى القامة عريض الاظفار و بعد او ظاهر است چه حيات و استواى قامت و عرض در اظفار مخصوص به انسان نيستند و در قسم دويم نيز قريب باشد و بعيد قريب وقتى باشد كه انتقال كنند بمطلوب خود از اقرب لوازم او چنان كه فلان طويل النجاد و بعيد وقتى باشد كه انتقال بمطلوب از لازم بعيد كنند بواسطه لوازم متسلسله چنان كه فلان كثير الرماد چه از كثرت رماد انتقال كنند بكثرت جمر و از كثرت جمر بكثرت سوزانيدن هيزم در زير ديگ و از كثرت سوزانيدن هيزم زير ديگ بكثرت طبايخ و از كثرت طبايخ بكثرت خورندگان و از كثرت خورندگان بكثرت مهمانان و از كثرت مهمانان به آنكه او مضيافست و در قسم سيم گاه لطيف بود چنان كه :
انّ السّماحة و المروّة و النّدا * فى قبّة ضربت على ابن الحشرج
و گاه الطف چنان كه :
المجد يدعو ان يدوم لحيده * عقد مساعى ابن العميد نظامه
هامش
( 1 ) يعنى مرد بخشنده كعبه را شادان ساخت