كه ثانيه بدل باشد از اولى يا موضح يا مبين او يا مؤكد و مقرّر او شود يا ميان اولى و ثانيه جهت جامعه منتفى شود ، عطف بواو صورت نبندد بلكه موضع او آنجا بود كه جملهء متوسط الحال باشد ميان كمال اتصال و كمال انقطاع ، پس حالتى كه اقتضاء قطع كند وقتى بود كه كلام سابق را حكمى باشد و نخواهند كه كلام دوم مشارك او باشد در آن ، يا كلام سابق بفحوى و تقدير بمنزلت سؤال بود و حينئذ آن را همچو واقع گيرند و كلام دوم را همچو جواب از او ، و ظاهر است كه جواب را با سؤال عطف نكنند و اهل اين صناعت اول را قطع خوانند و دوم را استيناف ، و قطع شايد كه بر سبيل استيناف بود و شايد كه بر سبيل وجوب بود ، نظير اول چنان كه
و تظنّ سلمى انّنى ابغى بها * بدلا اراها فى الضّلال تهيم
حرف عطف نيآورد تا سامع گمان نبرد كه آن عطف است بر ابغى چه مراد شاعر فوت شود .
و نظير دوم چنان كه حقتعالى فرمود
وَ إِذا خَلَوْا إِلى شَياطِينِهِمْ قالُوا إِنَّا مَعَكُمْ إِنَّما نَحْنُ مُسْتَهْزِؤُنَ اللَّهُ يَسْتَهْزِئُ بِهِمْ وَ يَمُدُّهُمْ
در اللّه يستهزء حرف عطف نياورد چه اگر آوردى يا عطف بودى با قالوا يا با انا معكم انما نحن مستهزون و هيچيك جائز نيست ، چه بر تقدير اول لازم آيد كه چنان كه قالوا مختص است بظرف ، اين نيز باشد و حينئذ لازم آيد كه استهزاء حق با ايشان در وقت خلو ايشان بود با شياطين ، و بر تقدير ثاني لازم آيد كه اين نيز از قول ايشان باشد . و اما استيناف چنان كه
زعم العواذل انّنى فى غمرة * صدقوا و لكن غمرتى لا تنجلى
عطف كرد بر زعم از براى استيناف .
و حالتى كه اقتضاء بدل كند وقتى بود كه جمله اولى به تمام مراد وافى نباشد يا خود غير وافى نهند و مقام مقام اعتبار بود بشأن او اما لكونه مطلوبا فى نفسه او لكونه غريبا او فظيعا او لطيفا او عجيبا او غير ذلك پس متكلم خواهد كه آن را بنظمى اوفى اعاده كند چنان كه