تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نفائس الفنون في عرائس العيون ( فارسى ) — صفحة 81

مساهمون:

ص٨١
پسنديده چنان كه ابو الفضايل امر بكذا يا امير المؤمنين عليه السّلام اشار بكذا ، يا مقام مقام اهانت بود و اسم را صلاحيت آن باشد يا غرض استلذاذ و تبرك بود بدان . و حالتى كه اقتضا كند كه او موصول باشد وقتى بود كه احضار او در ذهن سامع بواسطه جمله كه نسبت به دو معلوم باشد درست آيد ، و مع ذلك غرضى ديگر بدان متصل شده باشد كه بدان وجه ذكر بايد كرد چنان كه متكلم يا سامع را ازو بجز آن نسبت هيچ چيز ديگر معلوم نباشد پس گويد الذى كان معك امس رجل عالم يا تصريح به اسم او مستهجن باشد بنابر آنكه از اسماء مذمومه بود همچو حنظله و مره پس گويد الذى كان معنا كذا و نگويد حنظله كذا ، يا قصد زيادتى تقرير بود چنان كه حق تعالى فرمود و راودته التي هو فى بيتها عن نفسه ، و عدول از تصريح بابيست از بلاغت كه آن را بلغا اعتبار كنند و اگر چه مؤدى باطناب شود چنان كه از شريح نقل كنند كه روزى شخصى پيش او به چيزى اعتراف نمود بعد از آن انكار كرد شريح گفت شهد عليك ابن اخت خالتك و نكفت شهدت او اقررت و نيز گويند روزى عدى بن ارطاة با زن خود پيش شريح رفت چون شريح بقطع و فصل دعاوى مشغول بود از عدى پرسيد كه بچه كار آمدى ، عدى گفت : اين انت ، شريح دريافت كه او ابله است گفت بينك و بين الحايط « 1 » عدى گفت انى امرء من اهل الشام شريح گفت بعد سحيق يعنى مقام و شهر تو دور است ، عدى گفت تزوجت بهذه يعنى اين زن را در عقد خود در آوردم ، شريح گفت بالرفاء و البنين يعنى موافقت باد ميان شما و پسران ، عدى گفت و انها ولدت غلاما شريح گفت ليهنئك الفارس عدى گفت اريد ان انقلها الى بلدى « 2 » شريح گفت المرء احق باهله عدى گفت شرطت لها و كرها يعنى شرط كرده بودم كه او را از شهر خود بيرون نبرم شريح گفت الشرط املك ، عدى گفت ميان ما حكم كن شريح گفت كردم ، عدى گفت بر كه حكم كردى ، شريح گفت على ابن امك و نگفت عليك تا بر او دشوار نيايد .
هامش
( 1 ) با شريح گفت كجائى شريح گفت ميان تو و ديوار ( 2 ) ميخواهم او را به شهر خود برم
نفائس الفنون في عرائس العيون ( فارسى ) — صفحة 81 | أبو الحسن الشعراني / شمس الدين محمد بن محمود آملي