ايا عروس خطابخش جرمپوش بگو * كه كى وظيفهء ما را قرار خواهى داد
به وقت غلّه مرا گفتهاى كه باز دهم * سرم فداى درت ، چند بار خواهى داد
القصّه آصفى استاد نيكوست . اين چند شعر از ديوان اوست :
به كعبه رفتم و شوق درت فزود آنجا * به گريه آمدم و جاى گريه بود آنجا
*
دل كه طومار وفا بود من محزون را * پاره كردند ندانسته بتان مضمون را
*
بىوفايى شيوهء محبوب مىدانيم ما * نيست خوبان را وفايى خوب مىدانيم ما
*
كاسهء سر شد قدح از گردش دوران مرا * دارد اين دور خرابآباد سرگردان مرا
*
بريخت لاى مى و محتسب ز دير گذشت * رسيده بود بلايى ولى به خير گذشت
*
تو هم در آينه حيران حسن خويشتنى * زمانهاى است كه هركس به خود گرفتار است
*
چندان مىاش دهيد كه بىهوشى آورد * شايد كه ياد ما به فراموشى آورد
*
بتان كه نسبت رخسار خود به ماه كنند * ز شرم روى تو در يكدگر نگاه كنند
*
تا برافروختهاى ز آتش مىروى سفيد * شمع پيرانه سر آتش زده در موى سفيد
*
پير ما سوى مى سرخ به ابروى سفيد * در شفق ديد مه عيد و اشارتها كرد
صاحب مجمع النّفايس گفته [ و ] نوشته كه در اين زمين غزلى گفته پيش خود تازه مىدانستم لكن ابتذال خانهخرابكن اكثر ما را پيش خود شرمنده دارد و هى هذا :
هست مضمون فنا روشنم از موى سفيد * بيت حك كرده بود در نظر ابروى سفيد
آخوند
مير آخوند مورّخ دانشمند معاصر سلطان حسين بايقراست . وى راست :
هركه دست از آب حيوان شست خضر وقت اوست * هركه از ظلمات نفس آمد برون اسكندر است