اويس سلطان « 1 »
ابن حسن نويان ، پادشاه ذىشان است . در سنهء 757 بر سرير سلطنت نشست . قريب بيست سال كامران بوده از اين جهان درگذشت . « 2 » سلمان ساوجى از مدّاحان اوست و اين ابيات در حالت نزع گفته . آن صاحب خلق نيكو است .
ز دار الملك جان روزى به شهرستان تن رفتم * غريبى بودمى آنجا « 3 » وز آنجا در وطن « 4 » رفتم
غلام خواجهاى بودم بر او عاصى شدم « 5 » عمرى * پس افكندم كفن بر دوش و پيشش با كفن رفتم
حريفان را بگو ساقى كه آخر گشت دور من « 6 » * شما را باد اين مجلس « 7 » به كام دل كه من رفتم « 8 »
ابو الوفا خوارزمى
حضرت ابو الوفا متوطّن خوارزم است . به قول صاحب نفحات وفاتش در سنهء 835 واقع است . بزرگ نيكوست . « 9 » از اوست :
بد كردم و اعتذار بدتر ز گناه * چون هست در اين عذر سه دعواى تباه
دعواى « 10 » وجود و دعوى قوّت « 11 » فعل * لا حول و لا قوّت الّا باللّه
احمد جلاير
پسر سلطان اويس ، ذكرش بالا گذشت و او مدّتى در ملك عراق حكومت رانده ، آخر از دست
هامش
( 1 ) . فرهنگ سخنوران : اويس ايلكانى . مجمع الفصحا 1 / 7 : سلطان اويس جلاير .
( 2 ) . مجمع الفصحا 1 / 7 : نوزده سال پادشاهى كرد و به سال 776 درگذشت .
( 3 ) . مجمع الفصحا : ببودم مدّتى آنجا .
( 4 ) . مجمع الفصحا : با وطن .
( 5 ) . مجمع الفصحا : شده .
( 6 ) . مجمع الفصحا : دور ما .
( 7 ) . مجمع الفصحا : محفل .
( 8 ) . در روز روشن 93 ، اين ابيات بدينگونه آمده است :به دار الملك جان روزى ز شهرستان تن رفتم * غريبى بودم اينجا چند روزى تا وطن رفتم
غلام خواجهاى بودم گريزان گشته از مولا * در آخر پيش او خرسند با تيغ و كفن رفتم
الا اى همنشينانم ، شدم محروم از دنيا * شما را عيش خوش بادا در اين دنيا كه من رفتم( 9 ) . رياض العارفين 40 : به علت حسن خلقى كه داشت مردم خوارزم او را فرشتهء روى زمين لقب داده بودند . رسالهء كنز الجواهر از تصنيفات وى است . سلسلهء او به چند واسطه به شيخ نجم الدّين كبرى مىرسد و خود در سلسلهء مشايخ خود مىگويد :رسيد فيض على را ز احمد مختار * پس از على حسن آمد خزانهء اسرار
حبيب طايى و معروف ، پس سرىّ و جنيد * دو بو على است دگر مغربى سر اخيار
عقيب اين همه بو القاسم است پس نسّاج * امام احمد پس سهروردى و عمّار
پس از اكابر مذكور شيخ نجم الدّين * كه بود قدوهء اخيار و سرور ابرار
كمال و احمد و آنگه بهاء ملّت و دين * دگر محمّد و پس بو الفتوح فخر كبارو نيز از اوست :در مذهب آنكه عقل او هست تمام * هستىها را جز به عدم نيست قيام
تا نيست نگردى نشوى هست از آنك * هستى است كه نيستى نهادندش نام( 10 ) . نفحات الانس 434 : دعوىّ .
( 11 ) . نفحات الانس : قدرت و .