من در خيال او ز سخن بسته لب فرو * ناصح در اين خيال كه گوشم به پند اوست
*
بر ما ستم از بخت بدِ ماست يمينى * كس از دگرى شكوه چرا داشته باشد
يمينى گرجى
از غلامان شاه طهماسب ماضى است . منه :
دستى كه عنان خويش گيرد * امروز در آستين كس نيست
يوسف جويبارى
يوسف خواجه از خواجهزادگان جويبار كه محلّهاى است از بخارا ، « 1 » اين شعرش پسند خاطر ميرزا صائب شد :
جهان بگشتم و يارى نيافتم كه در او * به تازهرويى زخم و به دلنشينى داغ
يقينى مشهدى
در عصر جهانگير پادشاه بود . منه :
در كهن خانهء دنيا به فراغت منشين * گوش بر حلقهء در باش كه آوازى هست
يحيى سبزارى
به سين مهمله و باى موحده و زاى معجمه و الف ساكن و راى مهمله ، قريهاى است از قراى عراق و او در مكّهء معظّمه پانزده سال اقامت كرد . در سنهء 1051 فوت شد . منه :
به دل شكستم از آن يار گريه كاين گلگون * عنان گشاده و افلاك تنگ مىدانست
يونس ابهرى
مير يونس ابهرى ، در همان عصر بود . « 2 » منه :
هامش
*صيدش تپان نه بهر خلاصى ز بند اوست * مىرقصد از نشاط كه صيد كمند اوست( 1 ) . روز روشن 952 : نبيرهء خواجه محمّد پارسا بود . از اوست :دست چون از همه درماند پى كار شديم * پاى در گل چو فرو رفت به رفتار شديم
از همه دل چو بريديم به او پيوستيم * چون شديم از همه آزاد گرفتار شديم( 2 ) . روز روشن 972 : در عهد نور الدّين محمّد جهانگير پادشاه وارد شهر دهلى شده و به عزّت و ثروت رسيد . بعد زمانى عود به