به بوريا ننهى پا كه از فقيران است * قدم منه به نيستان كه جاى شيران است
*
غافل داديم دل به دستش « 1 » * ما را ياد و تو را فراموش
و او تاريخ شاهجهانآباد گفته :
« شد شاهجهانآباد از شاهجهانآباد »
« 2 » آ
يوسف جرپادقانى
عزيز مصر سخندانى است . در قصيدهگويى قدرت بالادست داشت . منه :
يقين كه در « 3 » چمن خاطرش گلى نشكفت * كسى كه پنبهء داغى ز سينه برنگرفت « 4 »
يتيم يزدجردى
محمود يزدجردى يتيم تخلّص ، در هندوستان آمده به اصفهان رفت . « 5 » منه :
كوه غم بر دل نشست و آه سردى برنخاست * آسمانى بر زمين افتاد و گردى برنخاست
*
من عاشقم و يار به كام دگران است * چون غرّهء شوّال كه ماه رمضان است
يعقوب قمى
مير يعقوب قمى است . « 6 » منه :
ابرويت ديد و شد ز خود خورشيد * بهتر از خود نمىتواند ديد
يحيى سمرقندى
طالب علمى بود . منه :
شرح تجريد مىتوان خواندن * بر تن من ز نقشهاى حرير
هامش
( 1 ) . روز روشن : دستت .
( 2 ) . برابر است با سال 1058 ه . ق .
( 3 ) . نصرآبادى 274 : از .
( 4 ) . ابيات ديگر اين غزل از نصرآبادى :فروغ بزم كه بودى چراغ من شب دوش * كه در خرابهء من بىتو شمع درنگرفت
به غير من كه همان پايمال روز بُدم * كسى نماند كه بختش ز خاك برنگرفت
سگ حقيقت يوسف شدم كه بر در دوست * در دگر نگزيد و ره دگر نگرفت( 5 ) . روز روشن 940 : نامش محمود پهلوان مشهدى ، مرد دلير بود . آخر به دست داروغهء مشهد كشته شد .
( 6 ) . دهخدا : مير يعقوب يا يعقوبى ، اصلش از قم و مولدش كاشان بود و پيشهء خيّاطى داشت . او به سال 988 درگذشت . از اوست :دوشينه يكى وصف جمال تو ادا كرد * ناديده رخت مهر تو جا در دل ما كرد*هر صدا كز كوه كندن تيشهء فرهاد داد * داد اين معنى كه از بيداد شيرين دادداد