تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منتخب اللطائف ( فارسى ) — صفحة 716

مساهمون:

ص٧١٦

همايون اسفراينى

از مقرّبان سلطان يعقوب بود . « 1 » بر جوانى محبوب شيفته شد . چون كارش به جنون كشيد در آن وقت بديهة گفت :
به زنجيرم چو كرد از بىقرارى دلستان من * دل زنجير شد سوراخ‌سوراخ از فغان من
ايضا از اشعار اوست :
ز بس كه حسن وى افزود ، غم گداخت مرا * نه من شناختم او را ، نه او شناخت مرا
بعضى اين شعر را از نسبتى تهانيسرى دانند :
روز وصل است به يك عشوه بكش زار مرا * به شب هجر مكن باز گرفتار مرا
*
صبر من و دل و دين در عشق دلربايى * چون لشكر شكسته هريك فتاده جايى

همايون پادشاه

جنّت آستانى ابن ظهير الدّين محمّد بابر پادشاه فردوس مكانى است . بعد وفات پدر ، نهم جمادى الاوّل سنهء [ 937 ] « 2 » بر تخت سلطنت جلوس فرمود و مدّتى فرمانروايى كرده در سنهء نهصد و شصت و سه از بام افتاده از اين جهان رحلت نمود . « همايون پادشاه از بام افتاد » « 3 » تاريخ وفات اوست . « 4 » اين ابيات از اشعار آن پادشاه صاحب خلق نيكوست :
دريادليم و ديدهء ما معدن دُر است * گر دست ما تهى است ولى چشم ما پر است
هامش
( 1 ) . روز روشن 932 : اصلش از سادات سمرقند است و از اين وجه بعضى او را سمرقندى و بعضى اسفراينى نوشته و تخلّصش به قولى همايون و به قولى امير است و در سنهء 902 درگذشت . او را ديوانى است مسمّى به لوامع خيال . ( 2 ) . از روز روشن 929 نوشتيم . ( 3 ) . برابر است با سال 962 ه . ق . كه با تاريخ مذكور در متن و روز روشن يك سال اختلاف دارد ، مگر اين‌كه « پادشاه » را به « پادشه » تغيير دهيم . ( 4 ) . روز روشن : ابو الفتح نصير الدّين محمّد همايون پادشاه ، در سنهء 912 متولّد شد و در سنهء 937 به عمر بيست و چهار يا پنج سالگى در شهر اكبرآباد ديهيم مملكت هندوستان بر سر گذاشت و يازده سال سلطنت به استقلال نمود و در ماه ربيع الاول سنهء 963 از بام كتابخانه افتاد . دهخدا : از شاهان بابرى ( تيموريان هند ) و معاصر شاه طهماسب صفوى بوده است . او فرزند ظهير الدين بابر و پشت ششم تيمور گوركانى است . تسلّط او بر دهلى و هندوستان از سال 932 آغاز شد . در سال 938 ، كالنجر و در 945 قندهار را تصرّف كرد . در مجمع الفصحا آمده كه وى به يارى شاه طهماسب صفوى بر ياغيان ديار خود چيره شد و اين قطعه را براى شاه ساخت :دشمنم شير است و عمرى پشت بر من كرده است * حاليا از روى خصمى روى بر من كرده است خسروا ، عمرى است تا عنقاى عالىهمّتم * قلّهء قاف قناعت را نشيمن كرده است روزگار سفلهء گندم‌نماى جوفروش * طوطى طبع مرا قانع به ارزن كرده است دارم اكنون التماس از شه كه تا با من كند * آنچه با سلمان على در دشت ارژن كرده استو گويا در همان هنگان نيز براى خوش‌آمد شاه صفى اين رباعى را ساخته است :گشتيم به جان بندهء اولاد على * هستيم هميشه شاد با ياد على چون سرّ ولايت از على ظاهر شد * كرديم هميشه ورد خود ناد على