كمان همچو ابروى جانان شده * ز هر گوشه غارتگر جان شده
كلهخودها گشته گلگون همه * چو دلهاى عشّاق پرخون همه
از مثنوى هفت منظر اوست :
مىكن از صحبت بدان پرهيز * همچو خاشاك خشك ز آتش تيز
از شيرين و خسرو اوست :
بود هر چشم سرخش شيشهء زهر * ز زهر چشم او صد فتنهء دهر
هلالى استرابادى
مولانا بدر الدّين هلالى تخلّص ، اصلش ترك و مولدش استراباد است . در ابتداى حال شعر سست و پست مىگفت . بعد مدّتى شعرش به پايهء پختگى و متانت رسيد . « 1 » روزى اين شعر را در مجلس امير عليشير خواند و مقبول طبع عالىاش افتاد . امير مذكور او را سيورغال قرار داده ، بس رعايت نمود . شعر اين است :
چنان از پا فكند امروز آن رفتار و قامت هم * كه فردا برنخيزم ، به كه فرداى قيامت هم
و بعد وفات امير در ملازمت عبد اللّه خان والى توران فايز شده و از حسن لياقت خود به كم مايه فرصت محسود مقرّبان شد . آخر از ستم شريكى حاسدان از جهت تهمت از حكم خان مذكور به قتل رسيد . چون آن اتّهام كذب برآمد ، خان مسطور منفعل شد . ديوانش را طلبيده براى مطالعه بگشاد . به حسب اتّفاق اين مطلع سرورق برآمد :
ما را به جفا كشته پشيمان شده باشى * خون دل ما ريخته حيران شده باشى
ايضا از اوست :
از آن تنهايى و كنج غريبى « 2 » شد هوس ما را * كه روزى چند نشناسيم ما كس را ، نه « 3 » كس ما را
*
سر نمىپيچم ز شمشير حبيب * هرچه آيد بر سر ما يا نصيب
هامش
كشيده ، ولى از كتاب پنجم وى نامى در جايى و اثرى در كتابى نيست .
( 1 ) . رياض العارفين 401 : با سلطان حسين ميرزاى بايقرا و امير عليشير نوايى معاصر بوده و مثنوى شاه و گدا و ليلى و مجنون و صفات العاشقين به رشتهء نظم كشيده و عاقبت در سنهء 939 به جرم تشيّع شهيد گرديد .
دهخدا : هلالى جغتايى است ولى در استراباد متولّد شده و نشو و نما يافت . در جوانى به مجلس امير عليشير راه يافت و گاهى در عراق و گاه در خراسان مىزيست . در آخر به دست عبد اللّه خان اوزبك به جرم تشيّع كشته شد . از ليلى و مجنون اوست :پاكيزهتنى چو نقرهء خام * نازكبدنى چو مغز بادام
چشمش زاغى نشسته در باغ * ابروى سياه او پر زاغو نيز از اوست :من و بيدارى شبها و شب تا روز يا ربها * نبيند هيچكس در خواب يا رب اينچنين شبها
معلّم گوييا امروز درس عشق مىگويد * كه در فرياد مىبينيم طفلان را به مكتبها( 2 ) . رياض العارفين : ملك غريبى .
( 3 ) . رياض العارفين : كس را و .