ولى
بنواريداس ولى تخلّص ، از قوم كايتهه است و منشى سركار شاهزاده داراشكوه بود . آخر ترك علاقه كرده تجرّد گزيد . « 1 » روزى شاهزاده براى ديدنش رفت و به سبب عدم التفاتش برآشفته حكم اخراج او فرموده او رخت رحلت برداشته بديهة اين رباعى گفت :
بشنو ز ولى وفاى دنيا ، اى شاه * مغرور مشو به دولت و حشمت و جاه
هرچند چو درهمى نمايد ليكن « 2 » * چون « 3 » قطرهء شبنم است بر نوك گياه
واضح قزوينى
ميرزا مبارك اللّه ارادت خان واضح تخلّص صبيّهزادهء ميرزا آصف خان قزوينى و شاگرد مير محمّد زمان راسخ بود و طريقهء ارادت به سلسلهء نقشبند داشت و اكثر اشعارش مغلق و بعيد الفهم واقع است . چنانچه گويد :
فهميدن شعر ما كمال است * همچشمى ما كه را مجال است
و از بس كه طرز اغلاقپسند خاطرش افتاده لهذا از كلام استادان مدّعا طراز مثل ميرزا صائب و غيره خوش نبود و قصيدهء فلك المعارج در جواب قصيدهء شمس المناقب ميرزا معزّ موسوى خوب گفته و ديوانى مبسوط جامع اقسام اشعار و مثنوى آينهزار از او يادگار است . « 4 » هذا من اشعاره :
زخم مژگان تو افروزد دل پژمرده را * روزن مجمر فروزد اخگر افسرده را
*
به فال ما ورق نانوشته مىآيد * كه مدّعاست همه ترك مدّعا ما را
هامش
( 1 ) . روز روشن 915 : نامش نوازى داس و از كايتهان دهلى بود . به صحبت ملّا شاه بدخشى چاشنى فقر و درويشى چشيد .
( 2 ) . روز روشن : لكن .
( 3 ) . روز روشن : آن .
( 4 ) . نتايج الافكار 745 : واضح ساوجى ، در زمان جهانگير شاه ، شغل بخشيگرى و در عصر شاهجهان پادشاه منصب وزارت داشت . مدّتى نيز حكمران دكن و بنگاله و كشمير و الهآباد شد و به سال 1128 در جونپور درگذشت . او راست :موجم و وحشت كند محروم از ساحل مرا * در تپيدن رفت از كف دامن قاتل مرا*به جيب صبح ز خورشيد گلفشانىهاست * به جام پيرى ما بادهء جوانىهاست*واضح به هيچ راه دلم وانمىشود * اين قفل زنگ بسته ، شكستن كليد اوست*خيال روى او دل را ز پا مستانه اندازد * نسيم گل شرر در خرمن ديوانه اندازد
پريشانىّ يك دل مىبرد جمعيّت عالم * شكسته شيشهء ما سنگ در ميخانه اندازد*بوى خون از نفس باد صبا مىآيد * شايد از گلشن داغ دل ما مىآيد*يك عمر رفيق بزم احباب شديم * يك عمر به هجر در تب و تاب شديم
خفتند همه آخر و افسانه شدند * ما نيز به آن فسانه در خواب شديم