بعد مردن مىشود آخر ره كوتاه ما * شمعسان اندازهء عمر است طول راه ما
والى
نجف قلى بيگ والى تخلّص ، همصحبت نصرآبادى بود . « 1 » منه :
از لطافت مىتوان چون شمع در فانوس ديد * از بياض گردن او شعلهء آواز را
واحد قمى
محمّد على واحد تخلّص ، اصلش از قم است و در صفاهان مىماند . منه :
دهد خاصيّت آب بقا لعل شكرخايش * نگه دارد ز رفتن عمر را مژگان گيرايش
وهمى
وهمى تخلّص شخصى در عهد شاهجهان پادشاه بود . منه :
ز كوى ميفروشم نغمهاى در گوش مىآيد * كه گر جبريل آنجا پر زند مدهوش مىآيد
واثق
مولانا حسن بيگ واثق تخلّص ، صاحب سخن متين و كلام رنگين است . در كلمات الشّعرا است كه دو مرتبه فقير را با وى اتّفاق صحبت افتاده . يك بيت مرا در بياض خود نويسانيده به ولايت برد . « 2 » انتهى كلامه القصّه استاد نيكوست . از اوست :
هامش
بىجوهران به تربيت آدم نمىشوند * شبنم به بوى گل نتواند گلاب شد*جاهل ز خموشى مگر از عيب برآيد * جز بستن لب نيست دوا بوى دهان رادهخدا : او فرزند درويش محمّد لاهيجى است و در حدود سال 1115 هجرى مىزيست .
( 1 ) . روز روشن 891 : بعضى او را رشتى و بعضى اصفهانى شمرده ، در شمع انجمن او را بختيارى و در آفتاب عالمتاب نوشته كه مادرش كنيز ملك النّساء بيگم صبيهء شاه عبّاس ماضى بود . از اوست :كردم دل و جان هردو نشانش كه مبادا * تيرى شود از ابروى شوخش دو كمانه*تا كدامين بىنوا امشب به كام دل رسيد * كز كواكب آسمان دندان به دندان مىزند( 2 ) . نصرآبادى 315 : نيشابورى بود و تتبّع سخنان خواجه عبد اللّه انصارى مىنمود . به هند رفته بعد از مراجعت در قمشه كه بين شيراز و اصفهان است فوت شد . از اوست :راست بودن با كجانديشان بلاست * عكس سرو از آب موّاج اژدهاست*بىخدمت ابدال ، كس ابدال نشد * واثق نشد آنكه اهل اين حال نشد
در ضمن كلاه نمد است اين معنى * بر سر نرسيد هركه پامال نشد