واهب قندهارى
ملّا واهب قندهارى ، سخنور نيكوكلام بود و در موسيقى مهارت تمام داشت . مدّتى به اتّفاق محمّد قلى سليم تخلّص پيش ميرزا عبد القادر وزير لاهيجان آمده به اصفهان رفت . خوشگوست . از اوست :
مانند آن ورق كه به سر واكند كسى * حسنت به چرخ گنجفه داد آفتاب را
*
در كام اهل ذايقه شيرين نمىشود * تا نشكنى به سان عسل شان خويش را
*
به مرگ داغ نشيند دلى كه پرخون نيست * به قيد عقل بميرد كسى كه مجنون نيست
*
به چمن رفتم و چون گل نفسى گوش شدم * بلبل از گل گلهها كرد كه مدهوش شدم
ولى قلى بيگ
سخنورى بود . در هرات نشو و نما يافته . « 1 » در بيان مصاف ذو الفقار خان كه با لشكر هند واقع شده اين ابيات متضمّن صنعت لف و نشر خوب گفته :
به روز مصاف و به هنگام كار * چو بست از پى كين كمر ذو الفقار
سراپاى « 2 » خصم و سراى و وطن * زر و سيم بدخواه و فرزند و زن
بخست و ببست [ و ] بكند و بسوخت * گرفت و بداد و خريد و فروخت
واهب اصفهانى
ميرزا حسن بيگ واهب تخلّص صفاهانى ، به كمالات انسانى آراسته و به فضل و هنر پيراسته بود . در عهد شاه صفى صفوى گوى مسابقت از معاصران مىربود . « 3 » منه :
كسى كيفيت چشم تو را « 4 » چون من نمىداند * فرنگى قدر مىداند شراب پرتكالى را
در تعريف معشوق ازرق چشم گويد :
شده است نرگس سبز تو سرخ ، پندارى * كه در پيالهء فيروزه كردهاند شراب
*
از سرشك ما نشان مشرق و مغرب بگير * طفل اشك غم به صبيان پير دنيا ديده است
هامش
( 1 ) . خلف حاجى داوود قلى شاملو ، در نگارستان سخن او را هروى و در آفتاب عالمتاب اصفهانى نگاشته . مدّتى مستوفى ملك سيستان بوده و شاهنامهء شاه عبّاس ماضى چهل هزار بيت از منظومات اوست .
( 2 ) . متن : سر او پاى و . تصحيح قياسى .
( 3 ) . روز روشن 891 : در بعضى تذاكر ، نامش به اشتباه احسن نوشتهاند . او در دوران شاه عبّاس مىزيست و در آن زمان به وزارت يزد منسوب شد .
( 4 ) . متن : چشمت تو را . تصحيح قياسى .