*
رنجيده از من و سببى در ميانه نيست * جرم مرا و رنجش او را بهانه نيست
وقارى سندى
ميرزا غازى وقارى تخلّص ولد ميرزا جانى ، از واليان سند است . به انقلاب روزگار از آن ديار برآمده در حضور اكبر پادشاه رسيده . در عهد جهانگير پادشاه مرتقى درجهء امارت شد و شاگرد ملّا مرشد يزدجردى است . « 1 » چنانچه گويد :
صد شمع به تربت فلاطون برديم * تا ره به طريق عقل مجنون برديم
در هر وادى كه نقش پى گشت غلط * مرشد گفتيم و راه بيرون برديم
وفا هراتى
ملّا وفا هراتى است . منه :
از ما مپوش چهره كه ما بىبصيرتيم * كوتهتر است از مژهء ما نگاه ما
ولايتى اردستانى
در همان عصر بود . منه :
چو نرگس از خجالت سر فرو افكنده حيرانم « 2 » * كه از نظّارهء رويت چو واماندم ، چرا ماندم
وقارى يزدى
محمّد امين وقارى تخلّص ، از فرزندان شمس الدّين طبسى است . چون در يزد بسيار مانده مشهور به يزدى شد . در علوم و فنون و نظم و نثر يد بيضا داشت . نثر گلدسته كه از منشآت اوست دال بر كمال است . منه :
منم كه منفردم در جهان استعداد * به جامعيّت من مادر زمانه نزاد
ظهير نادرهگو ، قهرمان ملك سخن * مگر به وصف من اين بيت كرده است ايراد
« مرا ز دست هنرهاى خويشتن فرياد * كه هر يكى به دگرگونه داردم ناشاد »
هامش
( 1 ) . روز روشن 908 : در سنهء 1021 يكى از غلامانش عبد اللّطيف نام ، او را مسموم و هلاك كرد . طالب آملى و مرشد يزدجردى در سايهء عاطفت او زندگى مىنمودند . از اوست :عشّاق چو طرح سور مىاندازند * خود را در صد فتور مىاندازند
گر غنچهء دل شكفته گردد بىدوست * همچون گل شمع دور مىاندازند( 2 ) . متن : حيرانيم . تصحيح شد .