در زمين عشق هرگز دانهاى ضايع نشد * لالهء باغ جنون خواهد شدن داغ سرم « 1 »
نورس دماوندى
محمّد حسين نورس تخلّص دماوندى است و در صفاهان مىماند . « 2 » منه :
تا به لب بحر سرشكم اخگر « 3 » تبخاله داشت * حلقهء گرداب رقص شعلهء جوّاله داشت
ناجى مازندرانى
آقا حسين ناجى تخلّص برادر محمّد اسماعيل غافل مازندرانى است و خان آرزو به او ربط آشنايانه داشت . منه :
خوش باش به ناكامى و مقصد مطلب * بگذار طلب ، دولت سرمد مطلب
از صورت اين لفظ به معنى پى بر * يعنى مطلب هرآنچه باشد مطلب
نعمت
نعمت اللّه نعمت تخلّص ، مرد خوشخلق و قراولبيگى عهد فردوس آرامگاه و قدوهء سلسلهء روح اللّه خانيه بود . « 4 » خوبگوست . از اوست :
به هيچوجه مكدّر نمىشود دل ما * ز آب و آينه گويا سرشته شد گل ما
هامش
ز آب بحر صدف شد به قطرهاى قانع * چه سود عشرت عالم به تنگ مشربها*ماييم نخل ايمن ، با ما شرر نباشد * جز لمعهء تجلّى ، چيز دگر نباشد
تخم اميدوارى ماند به خاك حسرت * سيراب اين بيابان جز چشم تر نباشد
دارم به دور عشقت لب خشك و ديده پرآب * سلطان وقت خويشم ، گو بحر و بر نباشد( 1 ) . بيت مطلع و بيتى ديگر از اين غزل ، از نصرآبادى :مىرود خونابهء دل بس كه از چشم ترم * مىتوان خمخانهها اندوختن از بسترم
پهلوى چرب است آماج خدنگ حادثات * جوشن امن است از آفات جسم لاغرمابيات ديگر او ، از دهخدا :زهى ز روى تو روشن چراغ كوكبها * سياهروزى زلف تو رونق شبها
ز آب بحر صدف شد به قطرهاى قانع * چه سود عشرت عالم به تنگ مشربها*دارم به دور عشقت لب خشك و ديده پرآب * سلطان وقت خويشم ، گو بحر و بر نباشد( 2 ) . نصرآبادى 407 : در اوان شباب به اصفهان آمده . محمّد زمان خان به التماس صايبا او را ملازم كرد . از اوست :تا به وصف خط مشكينش رقمپرور شود * چون سر زلفش قلم فوّارهء عنبر شود
جلوهاش در چشم عارف مىزند موج ظهور * ماه من پنهان اگر چون آب در گوهر شوددهخدا : از شاعران و خوشنويسان قرن يازدهم و از معاصران صائب است . از اوست :زدى ، بستى ، شكستى ، سوختى ، آزردى ، افكندى * جوابت چيست فرداى قيامت دادخواهان را ؟( 3 ) . نصرآبادى : اختر .
( 4 ) . دهخدا : سيّد نعمت اللّه خان ، از خاندان ميرميران و از احفاد سلالهء صفويه و از شاعران صاحب منصب هندوستان است .