غبار خاطر او گشتهام از ناتوانىها * گر اندك قوّتى مىداشتم مىرفتم از يادش
نجف قلى خان
از امراى عهد شاه عبّاس ماضى و ثانى بود . « 1 » منه :
عكس رخسار تو گلرنگ كند آينه را * از ملاحت نمك سنگ كند آينه را « 2 »
نظمى بهبهانى
محمّد ميرك نظمى تخلّص بهبهانى است . « 3 » منه :
هر صفحهء رخسار تو سردفتر ناز « 4 » است * هر مصرع ابروى تو سرمشق نياز « 5 » است « 6 »
نحيف
نحيف تخلّص ، شخصى خوبگوست . « 7 » از اوست :
تپد به سينهء محزون كلفت خاطر * به روى خاك چو ماهى ز اضطراب سخن
هامش
( 1 ) . نصرآبادى 26 : ولد ارشد على بيگ زنگنه ، در زمان شاه عبّاس ثانى ميرآخورباشى بود . مدّتى فرمانرواى مرو و سپس حاكم قندهار بود . از اوست :اى دل ، از راه فنا چند مكدّر گردى * بيش از اين نيست ، رهى كآمدهاى برگردى*باوجود قهر او امّيدوارى كار ماست * حلقهء فتراك او انگشتر زنهار ماست( 2 ) . ابيات ديگر ، از دهخدا :نيست دمى خالى از خشم و غضب چرخ پير * شب ز كواكب پلنگ ، روز ز خورشيد شير*نقش نگه درست ز خطّش نشسته است * اين سرمه موميايى چشم شكسته است( 3 ) . نصرآبادى 287 : كمال صلاح و درويشى داشت . مدّتى در اصفهان بوده سپس به شيراز رفت و در آنجا ساكن شد .
( 4 ) . نصرآبادى : نازى .
( 5 ) . نصرآبادى : نيازى .
( 6 ) . بيت بعد ، از نصرآبادى :گر حسن و حيا مانع نظّاره نباشد * در چشم هوس هر مژهاى دستدرازى استو نيز از اوست :از اشارتهاى ابروى تو غافل نيستم * مصرع مهر و وفا را حرف باطل نيستم
در هلاكم آسمان منّتكش بيداد كرد * يك كف خون شرمسار تيغ قاتل نيستم( 7 ) . در دهخدا به نقل از صبح گلشن ، از دو شاعر با تخلّص نحيف ياد شده ، يكى رازى چنى لال لكهنويى ، از پارسىگويان هند است كه نزد ميرزا فاخر مكين ، شاعرى آموخته و اين بيت از اوست :وفا با بىوفا كردم ، چه كردم * غلط كردم ، خطا كردم ، چه كردمو ديگرى ، نوروز على بيگ شاملو است كه اين ابيات از اوست :فتادگان به فلك سر فرو نمىآرند * زمين به گرد سر آسمان نمىگردد*عشقِ زياد مايهء اندوه مىشود * ترياق كار زهر كند چون فزون خورى