عشق تو نهالى است كه خوارى ثمر اوست * من خار از آن باديهام كاين شجر اوست
ناصح اصفهانى
ميرزا عزّت ناصح تخلّص صفاهانى ، صاحب ديوان مختصرى در همان عصر بود . « 1 » خوبگوست .
از اوست :
گر يار سر كند « 2 » سخنى از زبان ما * تا لب كند مشايعت حرف جان ما
*
نقل حرفت نگذارد به كسى هوش كسى * آه گر حرفى از آن لب شنود گوش كسى
در صفت معشوق يك چشم گويد :
امروز در اين ديار يك ديده كسى است * در خيل پرىرخان پسنديده يكى است
عالم همه را به يك نظر مىبيند * آيينه و آفتاب را ديده يكى است
نورس قزوينى
رشيداى نورس تخلّص قزوينى ، در همان عصر بود . « 3 » منه :
همدرد ما كسى است كه دارد به سينه داغ « 4 » * با ما در اين ديار همين بلبل « 5 » آشناست
نثارى اصفهانى
تقى عصّار نثارى تخلّص صفاهانى است . سيّاحانه در عهد جهانگير در هندوستان آمده . « 6 » منه :
هامش
( 1 ) . روز روشن 790 : وطنش عبّاسآباد اصفهان و نامش ميرزا عرب تبريزى است . ميرزا صائب او را ستوده .
دهخدا ، نام وى را ميرزا عرب ناصح تبريزى نوشته كه در قرن يازدهم در عبّاسآباد اصفهان سكونت داشته و به كار تجارت مشغول بود . از اوست :با علمت اگر عمل برابر گردد * كام دو جهان تو را ميسّر گردد
مغرور به اين مشو كه خواندى ورقى * زان روز حذر كن كه ورق برگردد*از زندگى به مرگ كشيده است كار ما * خواب گران ما شده سنگ مزار ما*از منع باده محتسب شهر را چه سود * خواهد مگر كه قيمت مى را گران نمود ؟( 2 ) . دهخدا : يار بشنود .
( 3 ) . روز روشن 851 : ملّا رشيد ، در عهد عادل شاه دكنى به ملك دكن ورود نمود و ملازم شاه نواز خان شد . از اوست :خوشا آن سوختن كز هستى خود پاك برخيزم * سبك دست نسيمى گيرم و از خاك برخيزم*ز من دو چيز به ميراث ماند چون رفتم * تنم به آتش و خاكسترم به باد رسيد( 4 ) . روز روشن : كه داغى است بر دلش .
( 5 ) . روز روشن : همين لاله .
( 6 ) . دهخدا : شغل وى در اصفهان عصّارى بوده . در عهد سلطنت اكبر پادشاه به هند رفته و بعد از مدّتى به وطن خود بازگشته . از اوست :دست و شمشير و مژه غرقهء خون مىآيد * عالمى كشته ببينيد كه چون مىآيد