نازكى
ملّا نازكى نامش داخل كلمات الشّعرا است . منه :
نى گلاب است اينكه بر رخسار مهوش مىزنى * تا نسوزد عالمى آبى به رويش مىزنى
نشانى
محمّد تقى بيگ نشانى تخلّص ، صاحب ديوان است . منه :
هرگز ثمر نداد نهال بيان ما * باشد ز برگ بيد زبان در دهان ما
نورى
نور الدّين نورى تخلّص ، معاصر تقى اوحدى است . « 1 » منه :
نورى هميشه با دل خويشت نزاع چيست * آخر كسى معارض ديوانه چون شود
نورى شوشترى
قاضى نور اللّه نورى تخلّص شوشترى ، عالم علوم و جامع فنون در عهد جهانگير پادشاه بود و نسخهء احقاق الحق و غيره تصنيفنمودهء اوست . « 2 » منه :
هامش
*مرا جان دادن آسان است ، در پاى تو مىترسم * كه چون تن خاك گردد بو الهوس مشتى به سر ريزددر دهخدا ، از دو شاعر با نام نزهت دامغانى ياد شده ، يكى محمّد عظيم دامغانى است كه از شاعران قرن دوازدهم هجرى است و به سال 1137 درگذشته است و شرح حال وى در نصرآبادى 428 ذكر شده ، و شاعر ديگر ، نعيم دامغانى است كه در روز روشن 815 ، نامش آمده و اين بيت از اوست :صبا جايى كه بردارد نقاب از روى زيبايش * پر پروانه دست شمع گردد در تماشايش( 1 ) . دهخدا از شاعرى با نام نورى بيگ خان لاهورى ياد كرده كه از پارسىگويان قرن دهم هندوستان و از معاصران تقى اوحدى بوده و اين بيت از اوست :اظهار مهر بىحد من كرد سركشش * خود بر ميان قاتل خود تيغ بستهام( 2 ) . رياض العارفين 396 : كتاب مجالس المؤمنين بر فضيلت وى گواهى است امين . در دولت اكبر شاه قاضى القضاة مملكت هندوستان مىبود . بالاخره در عهد جهانگير شاه به سبب تعصّب مذهب به ضرب درّهء خاردار به جوار ابرار شتافت . مدّت عمرش هفتاد سال و طريقهء نوربخشيه داشت .
دهخدا : او فرزند سيّد شريف الدّين شوشترى بوده كه نسبش به امام زين العابدين ( ع ) مىرسد . به سال 956 در شوشتر متولّد شد و به سال 979 به مشهد رفته از محضر درس علّامه عبد الواحد شوشترى بهرهمند گرديد . به سال 993 در زمان اكبر پادشاه به هندوستان رفت و مدّتى در لاهور متصدّى منصب قضا شد . تعداد تأليفات وى را صد چهل تأليف نوشتهاند . از اوست :شه سرير ولايت علىّ عالىقدر * كه كنه او نشناسد جز ايزد متعال
به قرب پايهء حقّش نمىرسد هرچند * ز شاخ سدره كند و هم نردبان خيال*عشق تو نهالى است كه خوارى ثمر اوست * من خارى از آن باديهام كاين شجر اوست
بر مايدهء عشق اگر روزه گشايى * هشدار كه صدگونه بلا ما حضر اوست
وه كاين شب هجران تو بر ما چه دراز است * گويى كه مگر صبح قيامت سحر اوست
فرهاد صفت اين همه جان كندن نورى * در كوه ملامت به هواى كمر اوست