تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منتخب اللطائف ( فارسى ) — صفحة 667

مساهمون:

ص٦٦٧
*
ز سبزهء خط او صبح من به شام رسيد * زمانه از من و او هردو انتقام كشيد

نادرى مشهدى

نادرى مشهدى است . بعضى او را گونابادى دانند . در عهد اكبر پادشاه بود . منه :
چه پرسى نادرى چونى در آن كوى * گهى ناخوش ، گهى خوش بودم آنجا « 1 »

ناظم تبريزى

محمّد صادق ناظم تخلّص تبريزى معاصر تقى اوحدى است . « 2 » منه :
سبزهء باديهء عشق همه شمشير است * مرد مردى كه در آن راه زند گامى چند

نظير مشهدى

نظير مشهدى است . اشعارش از منتخبات ميرزا صائب است . « 3 » منه :
آن جهان چيست شب و كار جهان خواب نظير * ديده گير اين دو سه شب خواب پريشانى چند
هامش
معنى 99 ، تكميل شد . ( 1 ) . دهخدا به نقل از صبح گلشن ، اين بيت را به نام نادرى سمرقندى آورده است و مصرع دوم به اين صورت آمده :گهى ناخوش ، گهى خشنودم آنجا .و نيز در دهخدا به نقل از صبح گلشن آمده كه نادرى مشهدى ، از نادرانديشان بود و نوبتى هم در هند ورود نمود . اين بيت از اوست :به ناخن مىگشايم عقده‌هاى موى ژوليده * سيه‌بختم ، چه سازم ، در خور مو شانه‌اى سازم( 2 ) . روز روشن 796 : خواجه محمّد صادق معروف به صادقا تبريزى ، برادر بزرگ محمّد رضا بيگ مرواريدفروش است و مدّتى در بيت اللّه اعتكاف نمود و همان‌جا در سنهء 1036 سفينه‌اى مشتمل بر اشعار شعراى شيرين‌مقال با تراجم مختصرهء آنها براى شاه عبّاس ماضى مرتّب نمود و تاريخ آن مجموعه « نظم برگزيده » يافته و از خير البلاد به سوى هندوستان شتافته و مثنوى فيروز و شهباز وى مشهور است . از اوست :خرامان چون شوى سوى چمن از شوق ديدارت * بهار از رنگ و بو از گل ز پيراهن برون آيدنصرآبادى 411 : ساكن عبّاس‌آباد اصفهان بود . خود را از قيد تعلّق فارغ ساخته مدّتى در مكّه ساكن شده بود و اوقات صرف عبادت و مجالست اهل حال مىكرد . چند سال قبل از تحرير فوت شد . از اوست :آغوش گل ز سينهء چاكم نشانه‌اى است * دستان بلبلان ز سرودم ترانه‌اى است خاشاك راه او كه به مژگان ربوده‌ام * از بهر مرغ ديدهء من آشيانه‌اى است( 3 ) . روز روشن 836 : در سنهء 1003 از وطن احرام حج و زيارت بست و به تباهى حجاز مصايب بسيار كشيده در بيجاپور رسيد و در زمرهء منشيان عادل شاه منسلك گرديد . تا آن زمان نظيرى تخلّص داشت . ملّا نظيرى نيشابورى از وى درخواست تبديل تخلّص نمود و وى به پاس خاطرش ياى نسبت از تخلّص خود ساقط كرد . از اوست :در وطن هست همه چيز همين غربت نيست * چه كنم ، آه غريبى به وطن نتوان بردابيات ديگر ، از دهخدا :به صحبت گل و بلبل از آن خوش است دلم * كه آن به روز ملاقات دوستان ماند*پند ضايع كرده هركس پندگوى من شده * زان‌كه از بسيارى پيكان دلم آهن شده