تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منتخب اللطائف ( فارسى ) — صفحة 659

مساهمون:

ص٦٥٩

ناطق

ميرزا ناطق ، مردى از ساكنان گنجوپكرانه از مضافات بلوچستان است . طبع نازك و ذهن رسايى دارد . « 1 » نقل است كه ميرزاى مذكور روزى قصيده‌اى گفته به حضور نوّاب ميرزا بخشى كه از اعلى منصب‌داران فوج اكبر شاه ثانى دهلى بود برده برخواند و صلهء آن استدعا نمود . بخشى ممدوح قصيده را گرفته پيش خود نهاد و ميرزا را هيچ نگفت . آن دم ميرزا كاغذ و قلم و دوات از جيب خود برآورده اين قطعه نوشته درداد :
ناطق از مدح برنيايد كار * مىكنم هجو ، هرچه باداباد نزد بخشى قصيده‌اى بردم * خواند و پيچيد و پيش خود بنهاد گفتمش ده كنون به من صلتش * رو بگرداند از من و پس داد
ديگر نقل است كه ميرزا وقتى به مكان مفتى صدر الدّين خان كه به عهدهء جليلهء صدر الصّدورى دهلى از سركار فرنگ ممتاز بود رفت و تا دير در آن بزم بنشست . چون تشنگى مستولى شد ميرزا بىتابانه در آبدارخانهء مفتى درآمد صراحى و جام خاص را برداشته مىخواست كه آبى از آن نوشد . فى الحال ملازمان مفتى امتناع كردند . ميرزاى حاضرجواب گفت : مگر دهن مفتى ناپاك است كه مرا از نوشيدن نهى دهند ؟ گويند كه ميرزا را عادت حبل قدمى ( ؟ ) هر شامگاه مقرّر بود . روزى از اتّفاقات و تقاضاى گرسنگى بر دكان حلوايى رسيد كه همه اقسام خورش مىفروخت و چيزى از او خريده و سدّ رمق خورده بقيه در راه انداخت . ناگهان سگى تيره‌رنگ آمد و چيزى را كه ميرزا انداخته بود بوييده هيچى از آن نخورد . حلوايى قهقهه‌اى زد و به تمسخر گفت : مسلمانان چه‌قدر ناپاكان باشند كه سگ هم از آبشان نمىچشد . ميرزا را تاب ضبط جواب نيامد . فى الفور فرمود كه سگ هندوست از اين سبب نمىخورد . القصّه از اوست ، در قصيدهء بهاريه مىفرمايد :
شده است قطره‌فشان باز ابر دريابار * ز جوش سبزه شده تيغ كوه جوهردار رطوبتى است هوا را چنان‌چه در گلشن * شده است از رگ گلبرگ تر ملايم خار پى دعاى سرافرازى تو ناطق را * برآمده است دو صد دست از بدن چو چنار
هذا من اشعاره :
همچو مو بر بدن لاغر خود مىپيچم * هركجا ذكر ميانش به ميان مىآيد هردم از هم‌نفسان ياد چو سازم ناطق * بندبندم همه چون نى به فغان مىآيد « 2 »
هامش
( 1 ) . دهخدا به نقل از صبح گلشن و قاموس الاعلام ، از شاعرى به نام ناطق دهلوى كه در عهد اكبر پادشاه در هندوستان مىزيسته نام برده و بيت زير را به او نسبت داده است :جنونم نامهء زنجير را افسانه مىداند * دلم سرگشتگى را گردش پيمانه مىداند( 2 ) . شرح حال و اشعار اين شاعر در حاشيهء كتاب نوشته شده و در آخر با اين جمله خاتمه مىيابد : مسوّدهء محمّد سيف الحق . دوازدهم ذى قعده سنهء 1286 وقت چاشت .
منتخب اللطائف ( فارسى ) — صفحة 659 | رحم على خان ايمان / حسين عليزاده و مهدى عليزاده