به شكر خنده تو را تا دهنى پيدا شد * عاشقان را به تو راه سخنى پيدا شد
نيازى جلاير
در همان عصر بود . منه :
كسى هرگز مرا بىغم نديده است * چو من غمديدهاى غم هم نديده است
نسبتى مشهدى
سخنور نيكوگفتار در همان عصر بود . « 1 » منه :
دردمندى كه به امّيد وفاى تو بود * صبر او كاش به مقدار جفاى تو بود
نقى
على نقى ساكن آگره نقى تخلّص ، در همان روزگار به روى كار بود . منه :
اى اجل روز فراق آمده دلسوزى نيست * من اگر كشته نىام بهتر از اين روزى نيست
*
مىكنم من هم غلط ، هم مىكند جانان غلط * شكوهء من ، جور او ، هم اين غلط ، هم آن غلط
گفتهاى جايى شكايت كرده از جورم نقى * حاش للّه ، كى ، كجا ، كذب ، افترا ، بهتان ، غلط
*
بر من بسى بگزيده تو ، بر تو كسى نگزيده من * اى همچو من بر ديده تو ، وى مثل تو كم ديده من
تو قد به ناز افراخته ، من سر به عجز افراخته * مانند سرو و فاخته باليده تو ، ناليده من
هامش
در آنجا وفات يافت . از اوست :وه چه خرام است قد يار را * بنده شوم آن قد و رفتار را*سر كويت كه عمرى بودم آنجا * به عمر خود كجا آسودم آنجا
چه پرسى نادرى چونى در آن كو * گهى ناخوش ، گهى خشنودم آنجا*گرد ياقوت لب لعلت عجب خطّى دميد * هيچكس در دور ياقوت اينچنين خطّى نديد( 1 ) . دهخدا : از شاعران عهد شاه طهماسب صفوى است . مدّتى در آذربايجان سكونت داشته و سرانجام در اردبيل درگذشت . از اوست :به غربت گر شدم رسواى عشق ، امّا به اين شادم * كه غمخوارى ندارم تا نصيحت كار من باشد*مرا يك آرزو زان بىوفا هرگز نشد حاصل * اگر با نااميدى خو نمىكردم چه مىكردم*مىرفت و عالمى نگرانش ، ولى كسى * رشكم به دل فزود كه تاب نظر نداشت*وراى رسمها من رسم و آيين دگر دارم * مسلمان نيستم ، كافر نىام ، دين دگر دارم