تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منتخب اللطائف ( فارسى ) — صفحة 658

مساهمون:

ص٦٥٨
كرده . « 1 » هذا منه :
غمزه‌اش گرم عتاب است پى بردن دل * شعلهء طور به دنبال خسى افتاده است
*
دل كام خود از لعل لب يار طلب كرد * در خنده شد و خنده‌اش آرايش لب كرد

نامى اصفهانى

نوراى نامى تخلّص صفاهانى است . خطّ نستعليق به‌طور ملّا سلطان على خوب مىنوشت . « 2 » منه :
نامى رفت و ز دولت عشق * بر صفحهء دهر ماند نامش

نثارى تبريزى

نثارى تخلّص تبريزى غير نثاريان ديگر است . تقى اوحدى را از او اتّفاق صحبت افتاده . « 3 » منه :
كم‌تر از پروانه‌اى در جان‌سپارى نيستم * گر نسازم جان نثار او ، نثارى نيستم « 4 »
هامش
( 1 ) . روز روشن 799 : مير محمّد معصوم خان بهكرى ، در بعضى تذكره‌ها تخلّصش ناجى نوشته‌اند . اصلش از سادات شهر ترمذ است و والدش مير سيّد صفا بوده . در سنهء دوازدهم از حضور شاهى به سفارت ايران مأمور گشت و مورد تفضلّات شاه عبّاس ماضى گرديد . هنگام مراجعت در اصفهان با حكيم شفايى و محمّد رضا فكرى و تقى اوحدى در مشاعرات هم‌طرح ماند . در سنهء 1019 در ايران فوت شد . از مؤلّفات اوست : تاريخ معصومى در بيان حالات سلاطين سند و طب نامى و مثنوى و ديوان . از اوست :در مذهب ما به جمله يكسان مىباش * در دايرهء كفر به ايمان مىباش اين است طريق عشق جانانهء ما * زنّار به گردن و مسلمان مىباشدهخدا : نامى ترمذى ، محمّد معصوم بن مير سيّد صفايى ترمذى بكرى ، از شاعران اواخر قرن دهم و اوايل قرن يازدهم است . وى متوطّن بهكر هندوستان بوده و از طرف اكبر پادشاه به سفارت پيش شاه عبّاس اوّل رفته است . او به سال 1051 در بهكر درگذشت . ( اين تاريخ و محل وفات ، با آنچه در روز روشن مذكور شده اختلاف دارد . ) از اوست :چون گريهء من ديد ، نهان كرد تبسّم * پيداست كه اين گريهء من بىاثرى نيست* * *در عشق بتان مشق جنون بايد كرد * جان را به طريق رهنمون بايد كرد چون شيشه تمام پر ز خون بايد شد * وان‌گه ز ره ديده برون بايد كرد( 2 ) . دهخدا به نقل از صبح گلشن و قاموس الاعلام ، از شاعرى به نام نورانى خبّاز اصفهانى متخلّص به نامى ، ياد و اين رباعى را به او منسوب كرده است :در عشق توام گشته دل و جان دشمن * اى در طلبت پاى به دامان دشمن در دست مرا دشمن و در جان دشمن * وز دست تو دستم به گريبان دشمن( 3 ) . دهخدا : از شاعران قرن دهم هجرى و معاصر محتشم كاشانى است . به خراسان و قزوين سفر كرده و به كاشان رفته و محتشم را هجو كرده است . از اوست :دويى به مذهب فرمانبران دل كفر است * خدا يكىّ و محبّت يكىّ و يار يكى*به كويت پاكشان تا چند آيم ، حيرتى دارم * نخواهى چون مرا ، من هم نيايم ، غيرتى دارم( 4 ) . بيت بعد ، از دهخدا :رحم بر من مىكند دشمن ، تكلّف بر طرف * من حريف اين‌قدر بىاعتبارى نيستم