تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منتخب اللطائف ( فارسى ) — صفحة 653

مساهمون:

ص٦٥٣
*
اگر محراب طاعت طاق ابروى بتان بودى * نگشتى فوت تا صبح قيامت يك نماز از من

نصيبى گيلانى

بابا نصيبى گيلانى ، ملازم سلطان يعقوب و صاحب سخن مرغوب است . « 1 » منه :
دامان خرابات‌نشينان همه پاك است * تردامنى ماست كه تا دامن چاك است
*
بهر تو مىكشندم و آهى نمىكنى * اى سنگدل چه آه ، نگاهى نمىكنى

نويدى

شاگرد ملّا جلال دوانى است . منه :
دنبال آن مسافر از ضعف و ناتوانى * برخيزم و نشينم چون گرد تا به منزل

نافذى گيلانى

در همان عصر بود . منه :
بند از دل خود گشاده‌ام ، تا چه شود * در دست عنانش داده‌ام ، تا چه شود سر در پى آن غزال دارد دل من * سر در پى دل نهاده‌ام ، تا چه شود

نصيبى يزدى

مير نصيبى از سادات نوربخشى است . نام او سعد الحق و مولدش يزد است . خان آرزو گويد گمان
هامش
( 1 ) . روز روشن 821 : در تبريز به حلوافروشى اشتغال مىنمود . به وسيلهء بابا فغانى به دربار سلطان يعقوب عزّ پذيرايى يافت . از اوست :خوش آن‌كه دورافتاده‌اى ناگه به يار خود رسد * دستى كه بر سر مىزند در گردن يار آورددهخدا : از شاعران قرن دهم هجرى است . در گيلان تولّد يافت و در اثناى سياحت به تبريز رسيده در آنجا اقامت جست . به سال 944 در تبريز درگذشت . از اوست :آخر حسن آن جوان راه زد اين خراب را * بوى بس از مى كهن پير تنك شراب را*شد چو مهمان من آن شمع شب‌افروز امشب * كاش تا روز قيامت نشود روز امشب*دل پيش تو و ديده به سوى دگرانم * تا خلق نگويند به رويت نگرانم*صد مرده زنده گشته به هر نيم گام توست * اى سرو ، آب خضر مگر در خرام توست ؟ نام تو پيش يار ، نصيبى كه مىبرد * چيزى كه پيش او نتوان برد نام توست*آدمى بايد كه بىذوقى نباشد هيچ‌گه * گر لب خندان نباشد چشم گريان هم خوش است