تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منتخب اللطائف ( فارسى ) — صفحة 635

مساهمون:

ص٦٣٥
عيب‌بينان واقف از نقصان خويشم كرده‌اند * همچو عينك ساخت چشم ديگران بينا مرا
*
چو بو با هر گل اين باغ پيوند است جانم را * ز شاخ اى باغبان آهسته بردار آشيانم را
*
بىتو جان آزرده و دل دشمنم گرديده است * مرگ را يا رب چه شد ، او هم مگر رنجيده است
*
زد حنا را پشت پا و سرمه را در خاك ريخت * از پى آزار ما ناحق در آزار خود است
*
هر بلبلى چو غنچه سرى زير بال داشت * امروز باغ بىتو قيامت ملال داشت
*
خيمهء مهر على در دل مظهر زده‌اند * حيدرآباد مبارك به شه بو الحسن است
*
سينه بگشاد به گلشن چو خرامان گذرد * بلبل از جان گذرد ، گل ز گريبان گذرد
*
نوبهار آمد مرا زنجير در گلشن كنند * دوستان امسال تدبيرم به‌طور من كنند
*
ز محرومى چو مردم بر سر خاكم گذر كردى * مرا محرومى طالع قيامت سازگار آمد
*
چشم هرگاه كه بر روى تو دامى گردد * دست فرياد مرا دست دعا مىگردد
*
ما از نى قليان كسى كام گرفتيم * آخر ز لبش بوسه به پيغام گرفتيم
*
هرچند كه خاكى به ظهور آمده‌ايم * از محفل قدسى [ به ] حضور آمده‌ايم معذورى اگر نمىشناسى ما را * گردى است به رو ، ز راه دور آمده‌ايم « 1 »

ميم دهلوى

شاه ميم مريد حضرت شاه بركت اللّه قدّس سرّه ، در دهلى اقامت داشت و در رياضت و عبادت مشغول بود . منه :
خواستم پاى ز صحراى جنون بازكشم * خار دامان بگرفت ، آبله در پا افتاد
هامش
( 1 ) . متن : رديف « آمده‌ام » . تصحيح شد .