تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منتخب اللطائف ( فارسى ) — صفحة 616

مساهمون:

ص٦١٦
ز شادى گم كنم خود را چو با من « 1 » در سخن باشى * نيابم خويش را آن دم كه در پهلوى من باشى

مؤمن استرابادى

مير محمّد مؤمن استرابادى است . « 2 » اغلب كه همان كس اوّل باشد . و اللّه اعلم بحقيقة الحال . منه :
نه غبار است كه از دامن صحرا برخاست * كه زمين هم به تماشاى تو از پا برخاست

موالى

به اين تخلّص چند كس بوده‌اند . از جمله اوست كه در همان عصر بود . منه :
به سويم يك نظر ناكرده دامن دركشيد از من * نمىدانم چه بد كردم ، نمىگويد چه ديد از من

ملهم برهمن

ملهم تخلّص برهمن پسرى بود . در واقعه جمال با كمال ولايت‌پناه حضرت شاه ديده به دولت اسلام فايز شده . در اردوى جهانگير مىماند . « 3 » منه :
در هجر تو دل ناله ز لب داد برون * دل از پس پرده پاى ننهاده برون از شوق تو طفل اشك مردم زاده * از دايرهء مردمى افتاده برون

منى كلال

ولد سر به راه خان ، سخنور خوش‌بيان است و كلال قومى است كه اكثر علاقهء چوبدارى و دربانى دارند و او ديوانى مختصر دارد . خوبگوست . مىنگارد . گويند چون او به وساطت نور جهان بيگم از حضور جهانگير پادشاه حكم شعرخوانى يافت اتّفاقا اين شعر خواند :
منى به گريه سرى دارد اى كمان‌ابرو * كناره‌گير كه امروز روز طوفان است
پادشاه تبسّم كرد و فرمود كه او را به شعر چه نسبت ؟ اينجا هم رعايت پيشهء خود از دست نداده
هامش
( 1 ) . متن : چو باشى . تصحيح قياسى . ( 2 ) . روز روشن 779 : همشيره‌زادهء مير فخر الدّين سماّك ، در زمان شاه اسماعيل صفوى از وطن به ملك دكن رسيد و منظور نظر عاطفت ابراهيم قطب شاه گرديد و در سنهء 1034 فوت شد . از اوست :در گلستان جهان نيست گياهى بىكار * من كه خارم گل دستار سر ديوارم( بيت فوق در منتخب اللّطايف ، به نام مير مؤمن ادايى آمده . كاروان هند 1 / 30 ، نوشته كه او تا سال 1053 در حيات بوده است . )معنى بيگانه لفظ آشنا را بنده‌ايم * از لب جان‌بخش او حرف وفا را بنده‌ايم( 3 ) . دهخدا : از شاعران خطّهء كوكن هندوستان بوده است . برهمنى بوده كه در عالم رؤيا از حضرت محمّد ( ص ) به قبول دين اسلام ملهم گرديد و پس از آن آزادانه سر و پابرهنه مىگشت . از اوست :در هجر تو كار دل به سختى بگذشت * امّيد به صد گشاده‌رختى بگذشت عمرم همه چون مردم چشم از غم تو * در دايرهء سياه‌بختى بگذشت