بىجام باده عيش گلستان تمام شد * دستى كه بىپياله بود شاخ بىگل است
مجدا
برادر دوم منصف مسطور است . منه :
خوى بد ما باعث آسودگى ما * زنجير در خانهء ديوانه جنون است
مظفّر حسين كاشانى
در همان عصر بود . « 1 » منه :
جدا دل من از آن زلف پرشكن باشد * چو آن غريب كه آوارهء وطن باشد « 2 »
معروف بغدادى
در همان عصر بود . « 3 » منه :
ز ترك چشم تو هر تير غمزه كآمد راست * درون سينه نشست آنچنانكه دل مىخواست
معزّى كاشى
مير معزّى كاشى ، در همان عصر بود . « 4 » منه :
آن گل ز داغ دست خود افگار كرده است * هرگز به دست خويش كس « 5 » اين كار كرده است ؟
هامش
گفتوگوى تو در اين انجمن از يادم رفت * بس كه خاموش نشستم سخن از يادم رفت*ما را غرور عافيت از راه برده بود * ناسازى زمانه به فرياد ما رسيد*يكچند به قيد ننگ و نام افتادم * چندى به زبان خاصوعام افتادم
بدنامان را طشت بيفتد از بام * طشتم چو نبود خود ز بام افتادم( 1 ) . آتشكدهء آذر 76 : در عهد شاه عبّاس بوده . از اوست :خوشم با ناتوانى گرچه هر ساعت ز پا افتم * كه وقت رفتن از كويش چو برخيزم به جا افتم*زاهد به كرم تو را چو ما نشناسد * بيگانه تو را چو آشنا نشناسد
گفتى كه مكن گنه ، بينديش از من * اين را به كسى گو كه تو را نشناسد( 2 ) . ابيات ديگر ، از نصرآبادى 164 :اى دل كه به آزادى خود خرسندى * غافل كه اسير خود به صد پيوندى
چون مرغ قفس كه با قفس گردانند * عالم گشتىّ و همچنان در بندى( 3 ) . دهخدا : معروف خطّاط ، از خوشنويسان معروف عهد شاهرخ تيمورى است . در اوايل حال ملازم سلطان احمد جلاير بود و سپس به شيراز كوچ كرد و بعد از فتح شيراز به امر شاهرخ به هرات رفت و در كتابخانهء شاهى به كتابت پرداخت . به سال 830 مورد اتّهام واقع شد و در قلعهاى محبوس گرديد .
( 4 ) . نصرآبادى 208 : مير معزّ ، خط نستعليق را به نزاكت مىنوشت . در زمان شاه عبّاس ماضى به هند رفت و در آنجا فوت شد .
( 5 ) . نصرآبادى : هرگز كسى به دست خود .