محبّى
مير محبّى ، معلوم نيست از گذشتگان است يا غير آنها . منه :
خلد به دل مژههاى بلند خونريزش * كه كرده است به سوهان ابروان تيزش
مسكين بخارى
ملّا مسكين بخارى است . منه :
قطرهء اشكيم امّا اندرون دل نهان * گر به سوى ديده ره يابيم دريا مىشويم
ملك معرّف اصفهانى
آقا ملك معرّف اصفهانى است . منه :
در جهان هيچ دلى نيست كه افگار تو نيست * هيچ آزاد نديدم كه گرفتار تو نيست
مورى
معاصر تقى اوحدى است . منه :
زهر چشمى گر به كار دلفگار خود كند * برندارد چشم [ از ] او تا زهر كار خود كند
مسرور
آقا رضى مسرور تخلّص داشت . منه :
آنچه ما كشتهايم برندهد * برق رم مىكند ز كشتهء ما
مشهور يزدى
زماناى مشهور تخلّص ، سخنور صاحب مقدور است . اصلش از ايران است . چون در زمان شاه عبّاس ماضى كوتوالى يزد داشت لهذا به يزدى [ معروف ] شد و بعضى او را مغاير زماناى يزدى دانند و اللّه اعلم بحقيقة الحال . منه :
ما را به خلد نسيهء كس احتياج نيست * باشد به نقد وقتِ خوش ما بهشت ما
*
ما را دماغ گلشن و باغى نمانده است * اى بوى گل برو كه دماغى نمانده است
*
ز بس از شكوهء سنگيندلانم ننگ مىآيد * نمىآيد صدا گر شيشهام بر سنگ مىآيد
*