تمام عمرم با شاهد دو ساله گذشت * حبابوار مرا عمر در پياله گذشت
*
به هر محفل كه شمع قامت او جلوهگر گردد * چو فانوس خيالى خانهاش بر گرد سر گردد
*
نبود كسى كه دست ارادت به او دهيم * هم خوشتر آنكه دست به دست سبو دهيم
*
آنان كه ز يكدگر [ به ] دل ريشترند * جمعى پستر ، جماعتى پيشترند
در غربت مرگ بيم تنهايى نيست * ياران عزيز آن طرف بيشترند
مخفى رشتى
ملّا مخفى رشتى ، از ندماى امام قلى خان حاكم فارس بود . « 1 » چون مخفى نهايت نحيفجثّه و ضعف كوكنارى علاوهء آن شد ، روزى خان مذكور گفت كه به واسطهء كوكنار در وجود تو هيچ نمانده است .
ملّا كه لطيفهگو و حاضرجواب بود ، گفت : اى صاحب ، جهت آن است كه هركس در كتاب مىنويسد : مخفى نماند . منم كه با اينقدر دعاى بد چيزى باقى ماندهام . خان مذكور تبسّم نمود و رعايت فرمود و چون دختران رشت بند تنبان از ابريشم بافيده در دست گرفته در بازار مىفروشند ، مخفى در حق ايشان گفتهاند :
مخفيا ، دختران خطّهء رشت * چون غزالان مست مىگردند
از پى مشترى به هر بازار * بند تنبان به دست مىگردند « 2 »
مستغنى
مستغنى تخلّص شخصى در همان عصر بود . منه :
من خنده نىام به طبع عاشق ناساز * يا گريه كه بر روى دوم چون غمّاز
يا ناله كه سر به گوش بيگانه نهم * من درد دلم خلوتى پردهء راز
مقيماى مست شيرازى
خيّاطى بود . منه :
هامش
( 1 ) . تحفهء سامى 152 : در خدمت سلطان محمّد كه بعضى اوقات سلطنت ولايت گيلان تعلّق به دو داشت مىباشد .
( 2 ) . ابيات ديگر از نصرآبادى 280 :ز سوز عشق تو زانگونه دوش تن مىسوخت * كه همچو شعلهء فانوس در كفن مىسوخت
حديث عشق تو در نامه ثبت مىكردم * سپندوار نقط بر سر سخن مىسوخت
ز سوز سينهء مخفى شد اينقدر معلوم * كه همچو خس مژهاش در گريستن مىسوخت