محسناى شيرازى
رفيق ملّا صبوحى بود . منه :
خيال بوسه بر آن گردن بلند مبند * لبى كه مىرسد آنجا لب گريبان است « 1 »
مرشد استاجلو
مرشد قلى خان استاجلوى قزلباش ، از اماجد امراى عهد شاه عبّاس ماضى بود . خوبگوست .
از اوست :
از حقّهء دهان تو كامم فلك نداد * تا مدّعاى اين فلك حقّهباز چيست
معصوم
مير معصوم معصوم تخلّص ، گاهى بىغم تخلّص مىكرد . صاحب قدرت سخنسرايى ، [ خلف ] مير حيدر معمّايى است و سخنور صاحب طبيعت نيكوست « 2 » و اين چند شعر از ديوان اوست :
دودمان عشق از پهلوى داغم روشن است * نيست تا يك داغ در دستم چراغم روشن است
*
شتابى ندارم به راه عدم * اگر زندگى هست خواهيم رفت
*
چيزى كه خاطرى شكفاند جهان نداشت * مى زان حرام شد كه دلى شاد مىكند
*
ترسم ز گريه چشم گهربار بشكند * اين كاسهء گدايى ديدار بشكند
*
شب فراق ز خود هم وفا نمىبينم * به يكدگر مژه را آشنا نمىبينم
مراد صفوى
ميرزا مراد بن رستم ميرزا بن بهرام ميرزا بن شاه اسماعيل صفوى ماضى است و پدر و پسر هر دو امراى جهانگير پادشاه بودند . منه :
هامش
( 1 ) . ابيات ديگر از روز روشن 721 :شده است ديدهء خوبان ز عارضش روشن * سوادخوانى اطفال از دبستان است*از هجوم گريه نتوانم به كوى يار رفت * گرد از جا كى تواند خاست چون باران شود( 2 ) . آتشكدهء آذر 77 : خلف الصدق مير رفيع الدّين حيدر معمّايى است .
دهخدا : معصوم همدانى ، فرزند مير حيدر معمايى كاشى ، از ملازمان اكبر پادشاه بوده . از اوست :گويند پيشش آيد از هرچه كس گريزد * از يار مىگريزم شايد كه پيشم آيد