در بعضى اسامى سلاطين و غيره شركت واقع است و بعضى جا در تذكرهها قيود اقترانى يافته نشد ، اگر جايى لغزش واقع شده باشد معاف دارند . القصّه سخنور مذكور شاعر نيكوست . از اوست :
هر زمان گردى ز « 1 » كوى دوست سر بر مىكند * تا كدام افتاده آنجا خاك بر سر مىكند
مخلص
شاه محمود مخلص تخلّص ، از جمله اسامى داخل تحفهء سامى است .
سنگ بيداد زدى بر سر اغيار و مرا * به چنين لطف سرافراز نكردى ، مُردم
مانى شيرازى
سخنور بلندفكر ، مرد عاشقپيشه بود . « 2 » چون تعلّق خاطرش بر حسن شاه اسماعيل صفوى ماضى بود ، وقتى كه شاه مسطور بر مسند سلطنت نشست او را به حضور تفتيش احوال فرموده مدّعايش پرسيد . مانى اجازت قدم بوس درخواست . چون التماس او به درجهء اجابت رسيد قضايا او هنگام قدم بوس بىادبانه دست به ساق برد . حاسدان راه سخن يافته مزاج پادشاه را به غضب آوردند . شاه بفرمود كه اگر عاشق صادقى سينه را واكن تا تيرى زنم . مانى به ذوق تمام بند قبا واكرده سينه را هدف ناوك عشق نمود و شاه تيرى حوالهاش كرد . مانى بعد برداشتن زخم غزلى كه مىآيد گفته جان به حق تسليم كرد و شاه از اين حركت بىجا بسيار منفعل شده حاسدان را به سزا رسانيد .
مرا به ظلم بكشتى ، طريق داد اين بود * ز پادشاهى حسن توام مراد اين بود
چو در به سينهء من چاكها فراوان است * درى كه بر رخم از عاشقى گشود اين بود
سرى جدا شده از تن به خاك ره افتاد * سمند ناز تو هرجا كه پا نهاد اين بود
به روز حشر كنم داد و دامنت گيرم * كه آنكه داد غمش خاك من به باد اين بود
شنيدهاى سخن غير در حق مانى * مرا كجا ز تو اى دوست اعتماد اين بود ؟
ايضا از اوست :
به مجلسى كه دهى مى ز چشم مست آنجا * اگر فرشته بود مىرود ز دست آنجا
*
كسى كه بهر تو ميرد چرا غمش باشد * كه چون تو سروقدى نخل ماتمش باشد
*
به من هر زمان تيغ كين مىنمايد * مرا مىكشد اينچنين مىنمايد
هامش
( 1 ) . متن : به . از دهخدا و روز روشن تصحيح شد .
( 2 ) . دهخدا : از شاعران معاصر شاه اسماعيل صفوى است كه در سپاهىگرى به مقام بلندى رسيد . در نقّاشى نيز دست داشت . در گورستان سرخاب تبريز مدفون است .