محمود
شيخ محمود صاحب گلشن راز ، سرآمد عرفاى معنىپرداز است . « 1 » چون بر شيخ ابراهيم نام شخصى تعلّق خاطر داشت و مردمان او را از عشقش منع مىكردند اين رباعى در جواب گفت :
جز آتش عشق در دلم سوز مباد * جز عارض او شمع شبافروز مباد
روزى كه دلم شاد نباشد به غمش * از گردش ايّام دل آن روز مباد
محمّد گيسودراز
حضرت سيّد محمّد گيسودراز از مريدان حضرت نصير الدّين چراغ دهلى است و در گلبرگهء دكن وفات يافته همآنجا آسوده . « 2 » يزار و يتبرّك به . منه :
از قطرهء ناسوتىام در هر طرف بحرى ببين * وز چشمهء لاهوتىام هر سو روان نهرى ببين
مسعود بيگ
مرد فاضل و از پادشاهان دهلى و مريد حضرت نصير الدّين چراغ دهلى است . منه :
جان ز تنم تو مىبرى ، مرگ بهانه در ميان * رو بنماى و جان ببر ، دور كن اين بهانه را
مظفّر هروى
مولانا مظفّر هروى مشهور به خاقانى ثانى است . اصلش از خواف است . مدّاح معزّ الدّين حسن كرت و لطيفهگو و بذلهسنج بود . « 3 » لطيفه : او در مدح ملك معزّ الدّين قصيدهاى گفته گذرانيد . چون
هامش
( 1 ) . رياض العارفين 221 : محمود شبسترى ، شبستر قريهاى است به سمت غربى تبريز . در عهد دولت الجايتو سلطان و ابو سعيد خان در تبريز مرجع فضلا و علما بود . صاحب مجالس العشّاق نوشته كه جناب شيخ را به جوانى از اقارب شيخ اسماعيل بستى تعلّق بوده و رسالهء شاهدنامه را در محبّت او تصنيف نموده . رسالهء منثوره موسوم به حقّ اليقين از اوست و آن رساله مشتمل بر حقايق و دقايق عرفانيه است . هم رسالهء منظوم بر وزن حديقهء حكيم مرحوم به سعادتنامه موسوم دارد . در سن سى و سه سالگى در سنهء 720 وفات يافت .
( 2 ) . دهخدا : محمّد بن يوسف حسينى دهلوى ، از صوفيان طريقت چشتيه است . وى به جاى محمود چراغ دهلى بر مسند طريقت نشست و در سال 825 قمرى درگذشت . او را رسايلى به فارسى است و ديوانى دارد كه شاگردش سيّد محمّد آن را گردآورى كرده است . تاريخ وفات او را چنين نظم كردهاند :عالمى را كشيد از چه آز * به رسنهاى گيسوان دراز
سال نقلش كه همچو لؤلؤ سفت * عقل « مخدوم دين و دنيا » گفت( 3 ) . دولتشاه 198 : در بعضى از مجموعهها او را مظفّر خضروانى نوشتهاند .
دهخدا : از شعراى معاصر سلمان ساوجى و متوفّى به سال 728 ه . ق . است . از اوست :اى بر سمن از مشك به عمدا زده خالى * مسكين دل من گشته ز حال تو به حالى
قدّ و دهن و زلف تو و جعد تو ديدم * هريك ز يكى حرف پذيرفته مثالى
از سيم الفى ديدم و از بسّد ميمى * از مشك سيه جيمى و از غاليه دالى
گفتم كه تو خورشيدى و اين بود حقيقت * گفتى كه تو چون ماهى و اين بود محالى