چون عكس رخ دوست در آيينه عيان شد * برعكس رخ خويش نگارم نگران شد
دى مغربى آن يار كه در پرده نهان بود * از پرده برون آمد و با نام و نشان شد
محمود پهلوان
ابن پورياى ولى است و مولدش اورگنج دار السّلطنت خوارزم بود و كتاب كنز الحقايق از تصانيف اوست و شيخ محمود صاحب گلشن راز غير اين محمود است . « 1 » منه :
گر بر سر نفس خود اميرى مردى * ور بر دگرى نكته نگيرى مردى
مردى نبود فتاده را پاى زدن * گر دست فتاده را بگيرى مردى
*
گر كار جهان به زور بودىّ و نبرد * مرد از سر نامرد برآوردى گرد
اين كار جهان چو كعبتين است و چو نرد * نامرد ز مرد مىبرد چتوان كرد
*
مرد تمام آنكه بگفت و بكرد * آنكه نگفت و بكند نيم مرد
وانكه نگفت و نكند زن بود * نيم زن است آنكه بگفت و نكرد
هامش
درآمد و خرقهء خلافت بر دست يكى از مشايخ سلسلهء شيخ اكبر محيى الدّين بن عربى پوشيد و در عهد شاهرخ ميرزا بن تيمور در تبريز اقامت گزيد و همانجا به عمر شصت سالگى در سنهء 809 عمرش به مغرب ممات فرو نشست . كمال خجندى معاصر وى بود . ابيات ديوانش بيش از پنج هزار است . از اوست :من مست و خراب و مىپرست آمدهام * مدهوش ز بادهء الست آمدهام
هان ظن نبرى كه بازگردم هشيار * هم مست روم از آنكه مست آمدهامدهخدا : محمّد بن عزّ الدّين بن عادل بن يوسف تبريزى ، ملقّب به شيرين ، از شاعران متصوّفهء ايران در قرن هشتم هجرى است .
سال ولادتش به تحقيق معلوم نيست ولى سال وفات وى را 809 نوشتهاند . مولد او را روستاى امند از بلوك ردقات تبريز ذكر كرده و بعضى او را از نايين دانستهاند . مرقد او را نيز برخى در سرخاب تبريز و بعضى در اصطهبانات فارس نوشتهاند . آثار او غير از اشعارش عبارتند از : نزهة السّاسانية ، مرآة العارفين در تفسير سورهء فاتحة الكتاب ، درر الفريد فى معرفة التّوحيد ، جام جهاننما در علم توحيد و مراتب وجود . از اوست :ما سالها مقيم درِ يار بودهايم * اندر حريم محرم اسرار بودهايم
اندر حرم مجاور و در كعبه معتكف * بىقطع راه وادى خونخوار بودهايم
چندين هزار سال در اوج فضاى قدس * بىپرّ و بال طاير و طيّار بودهايم
والاتر از مظاهر اسماى ذات او * بالاتر از ظهور و ز اظهار بودهايم( 1 ) . دهخدا تحت نام پورياى ولى و نيز پهلوان محمود خوارزمى : پهلوان محمود خوارزمى ملقّب به پورياى ولى و متخلّص به قتالى ، اصل او از مردم گنجه است . در جوانى بر همهء پهلوانان ايران و توران به قوّت جسمانى غلبه داشت و در پيرى بر جمعى سالكان و راهروان عالم به نيروى روحانى مقدّم شد . به سال 722 درگذشت و مزارش در خيوق است . مثنويى به نام كنز الحقايق دارد . از اوست :آنيم كه پيل برنتابد لت ما * بر چرخ زنند نوبت شوكت ما
گر در صف ما مورچهاى گيرد جاى * آن مورچه شير گردد از دولت ما*بهشت و دوزخت با توست در پوست * چرا بيرون ز خود مىجويى اى دوست ؟