بس كه طبيب آرزو شد كرم الهىام * درد نمىكند كنون جز سر پادشاهىام
قپلان بيگ
قپلان بيگ قپلان تخلّص ابن شير بيگ بود و عمر دراز يافته صاحب كلّيات ضخيم است . « 1 » منه :
شد سوار و هر طرف شورى به جان افتاده است * آتشى از خانهء زين در جهان افتاده است
*
بىگريه هيچ طفل نزاده است در جهان * بر نامباركىّ جهان اين شگون بس است
*
خون گشت مرا ز هجر ياران ديده * زين غم شده چون سيل بهاران ديده
گر دست به من زنند مىريزد اشك * مانند درختهاى بارانديده
قاسمى اردستانى
معاصر تقى اوحدى است . « 2 » منه :
فشردهدل شدم از خطّ عنبرآلودت * ز آتشت نشدم گرم و مُردم از دودت
قاسمى مازندرانى
از عمدههاى زمان خواهد بود . بعضى قاسمى مازندرانى دو كس نوشتهاند . « 3 » منه :
هامش
اوست :ذوق نزديك شدن بس كه مرا در دل بود * در ره آسايش ما بيشتر از منزل بود*مىريخت دوش خون اسيران خويش را * طالع مدد نكرد كه نوبت به ما رسد( 1 ) . نصرآبادى 49 : داخل ايل چاوشلو است . گويا خالوى ميرزا عبد اللّه والد ميرزا سعيد وزير كاشان است . داخل قورچيان بوده ، به هند رفته در آنجا فوت شد . از اوست :مكن حواله به دوزخ من مشوّش را * به سوى يخ چه نويسى برات آتش را ؟آتشكدهء آذر 20 : قابيلان بيگ ، از قورچيان سركار سلاطين صفويه است . از اوست :درنگ چيست اگر با منت سر جنگ است * بيا كه شيشهء ما نيز طالب سنگ است( 2 ) . روز روشن 646 : در شهر اصفهان رحل اقامت انداخت . پس به مشرب صوفيهء صافيه ميل نمود و در سنهء 986 يا 989 فوت شد . ديوان و مثنوى انيس العارفين وى از تصوّف صريح نزد نامهنگار موجود است . جايى قاسمى و جايى قاسم تخلّص آورده . از اوست :قدح شراب درده كه به روزگار پيرى * هوس است قاسمى را دو سه هفتهاى جوانى*كى سيب آن ذقن به كسى رايگان دهند * سيبى است آن ذقن كه ببويند و جان دهند
از راه ديده مىگذرد پارههاى دل * مانند برگ گل كه به آب روان دهند( 3 ) . متن : نوشته است . تصحيح شد .