بىجمالش ديدهء روشن چه كار آيد مرا * روشنى در ديده از ديدار مىبايد « 1 » مرا « 2 »
قاضى
ملّا عبد اللّه قاضى تخلّص ، از فضلا و ندماى عصر شاه طهماسب ماضى بود . « 3 » منه :
اى صعبتر از هر غم جانكاه ، فراق * سرفتنهء هر بلاى ناگاه ، فراق
گويند ز مرگ در جهان چيست « 4 » بتر * و اللّه فراق ، ثمّ باللّه فراق
قوام الدّين
قوام الدّين صفاهانى ، در همان عصر بود . منه :
روز گر با همنشينان غم ز دل بيرون كنم * شب كه غير از غم نبينم همنشينى چون كنم
قاضى قزوينى
قاضى تخلّص شخصى قزوينى است . « 5 » منه :
حسن تو ز خط رتبهء اعجاز گرفته * انجام تو كيفيّت آغاز گرفته
قاسم سيستانى
قاسم سيستانى ، اصلش از خواف است . معاصر ولى دشت بياضى است . « 6 » منه :
دوش مى خوردن از تو ديدن داشت * التفات از تو واكشيدن داشت
دى كه دامان ناز برزده بود * قاسمى پيرهن دريدن داشت
هامش
( 1 ) . روز روشن 654 : از ديدار يار آيد .
( 2 ) . بيت بعد ، از روز روشن :آه از آن ساعت كه ناگه در رهى پيش آيدم * مدّتى بايد كه تا دل برقرار آيد مرا( 3 ) . روز روشن 649 : عبد اللّه رازى خلف قاضى مسعود بود و در عهد اكبر پادشاه به هندوستان رسيد . در آفتاب عالمتاب و نشتر عشق و صبح گلشن از دو شاعر با تخلّص قاضى ياد شده است ، يكى قاضى راضى و ديگر قاضى عبد اللّه رازى .
دهخدا : قاضى عبد اللّه رازى ، از فضلاى رى بود و به قضاى آن شهر روزگار مىگذرانيد . از اوست :دو روز شد كه وفا مىكند ، نمىدانم * كه تا چه مصلحت آن شوخ بىوفا ديده( 4 ) . همان : نيست .
( 5 ) . دهخدا : قاضى شهر قزوين بوده است .
( 6 ) . در آتشكدهء آذر 80 ، از شاعرى به نام قاسمى خوافى ياد شده كه كتاب روضة الخلد را برابر گلستان سعدى نوشته و اين قطعه از اوست :ابلهى مروزى به شهر هرى * سوى بازار برد لاشه خرى
لاغر و سست و پير و فرسوده * سم و دندان و استخوان سوده
جست دلّال و جست در پشتش * كرد جنبان به سيخه و مشتش
گفت كاى تاجران و راهروان * كه خرد مركبى جوان و روان ؟
مروزى گفت اى جوان يارم * گر چنين است پس نگه دارم