آبى ز دم تيغ تو نوشيدم و رفتم * خود را به مراد دل خود ديدم و رفتم « 1 »
فايق لاهورى
مير احمد فايق تخلّص لاهورى ، برادر مير جلال الدّين سيادت تخلّص است . كمالات ظاهرى را با فضايل معنوى جمع داشت . « 2 » هذا من ديوانه :
هر صبح مىزند چو شفق جوش خون ما * موقوف بر بهار نباشد جنون ما
*
دهم به ديده طرازى دو زلف جانان را * كه از سرشك در آب است شانه مژگان را
فطرت
مولانا مير معزّ الدّين فطرت تخلّص ، فاضل كامل و از بزرگزادگان و وحيد عصر و يگانهء دوران بود . كمال شاعرى دون سرمايهء او و عروج امارت كمترين مايهء اوست . در عهد عالمگير پادشاه در هندوستان آمده بس به حرمت و عزّت مىگذرانيد و او معزّ و موسوى هم تخلّص دارد .
ديوانش در مجموعهاى كه ديوان غنى و شوكت مجلّد است ، پيش فقير موجود است . كلامش متين و سخنش نمكين است . منه :
سدّ راه معصيتها شد پريشانى مرا * داشت عريانى نگه ز آلودهدامانى مرا
*
زخم چندان نيست مطلب ، طالب درديم ما * گر دم شمشير برگردد نمىگرديم ما
*
جز ترك عشق با تو ستمكاره چاره نيست * آخر دل است جان من ، اين سنگپاره نيست
*
بعد از اين تيغ برانداز و نمكدان بردار * جاى يك زخم زدن در همه اعضايم نيست
*
نمىباشد نگين قيمتى را نقش در طالع * هنر هركس كه دارد در جهان گمنام مىگردد
هامش
( 1 ) . ابيات ديگر از روز روشن 593 :باز از شراب غير برافروختى چرا ؟ * ما را به آتش دگرى سوختى چرا ؟
دردش سرى به رخنهء اين خانه مىكشد * اى همنشين شكاف دلم دوختى چرا ؟( 2 ) . روز روشن 599 : نسبتش به ملّا جمال الدّين محدّث مىپيوندد و در اواخر قرن يازدهم از اين سراى سپنج رحلت نمود . از اوست :عمر رفت و نالهء درد آشنايى برنخاست * كاروان بگذشت و آواز درايى برنخاست*ساغر مى بر سر بازار مىبايد كشيد * محتسب در خانهء خمّار مست افتاده است