بس كه آب از حيرت رويش به پيچ و تاب ماند * موج همچون جوهر آيينه زير آب ماند
*
نصيبت گر بود همچون صدف رزق از سما ريزد * چو قسمت نيست روزى از دهن چون آسيا ريزد
فروغى
ميرزا محمّد على فروغى تخلّص ، در همان عصر بود . منه :
بزم لبريز شد از ناز تو چندانكه نبود * آنقدر جا كه كس از خويش تواند رفتن
فصيح
ميرزا نادر الزّمان فصيح تخلّص ، استاد نوّاب خان دوران بود و بعد وفاتش نوّاب بهادر جاويد خان داروغهء منصبداران خاص جلو كه در سلك آن فرقه فقير مؤلّف نيز منسلك است ، خبرگيرى احوالش مىنمود . « 1 » منه :
عمر بگذشت و نياسود دل از ناله و آه « 2 » * كاروان رفت و همان بانگ درا مىآيد
فدايى همدانى
سيّد محمّد فدايى تخلّص همدانى ، در همان عصر بود . منه :
كشد جمال تو شرم از رخ نقاب هنوز * به جاى اشك ز چشمم چكد گلاب هنوز
فاضل
ميرزا فاضل از رفقاى على قلى خان واله است . منه :
من و درويشى و در كنج عزلت آرميدنها * شه و دردسر تاج جهانبانى كشيدنها
فرّخ لاهورى
ملّا فرّخ حسين لاهورى در همان عصر بود . « 3 » منه :
با سر و سامان چنان « 4 » بىاعتبارم كردهاند * چون امام سبحه بيرون از شمارم كردهاند
هامش
( 1 ) . روز روشن 628 : ميرزا فصيح اصفهانى اوستاد نوّاب صمصام الدّوله است . مدّتى در وطن خود به واقعهنگارى مأمور بود . از اوست :هزار بار قسم خوردهام كه نام تو را * به لب نياورم امّا قسم به نام تو بود( 2 ) . همان : ناله دمى .
( 3 ) . تذكرهء شعراى پنجاب 275 : در امنآباد كه مضافات لاهور است بسر مىبرد . از ثناگستران فرّخسير بود . از اوست :دل كه هر شام از هوسها تازه سامان مىشود * چون سراى رهروان هر صبح ويران مىشود( 4 ) . همان : چنين .