گر تير چو قدّ توست رفتارش كو * ور غنچه چو لعل توست گفتارش كو
گيرم به سر زلف تو ماند سنبل * دلهاى پريشان و گرفتارش كو « 1 »
غريب
غريب ميرزا ، شاهزادهء سخنگوى نيكوست . « 2 » از اوست :
بازم بلاى دل غم آن ماهپاره شد * اى واى بر مريض كه مرگش « 3 » دوباره شد
غبارى هروى
مولانا غبارى هروى موسيقىدان بود و خط غبار خوب مىنوشت . « 4 » منه :
بىخبر بودم زدى سنگ جفا ناگه مرا * از براى ديدن خود ساختى آگه مرا « 5 »
غريب سبزوارى
در همان عصر بود . « 6 » منه :
غريب مُردم و از من نكرد ياد كسى * به بىكسىّ و غريبى چو من مباد كسى
غريب را نه مراد است و نى اميد از كس « 7 » * چه نااميد « 8 » غريبى ، چه نامراد كسى « 9 »
هامش
( 1 ) . ابيات ديگر از روز روشن 589 :ماه تمام داشت به روى تو لاف حسن * زد وقت صبحگاه بر او خنده آفتاب*خاك شد مسكين غياث اندر غم يار و هنوز * بر سر هر كوى از وى داستانى مانده است( 2 ) . دهخدا : از نبيرههاى سلطان حسين ميرزا بوده . ( در آتشكدهء آذر 11 ، در شرح حال آهى جغتايى آمده كه وى در خدمت شاه غريب ميرزا ولد سلطان حسين ميرزا شرف منادمت داشت . ) از اوست :نى غبار است كه از دامن صحرا برخاست * كه زمين هم به تماشاى تو از جا برخاستدر لغز شطرنج گفته ، از آتشكدهء آذر 27 :اى دل ، كدام عرصه در اين كشور آمده * كز خيل روم و زنگ در آن لشكر آمده
خيل غريب و قوم عجيبى كه در مصاف * بىتير و تيغ بر سر يكديگر آمده
هريك دو اسبه رانده به جمع پيادگان * كايشان سپاه را به وغا رهبر آمده
با شاه خويشتن همه يكرنگ و يكجهت * خصم افكن سپهشكن و صفدر آمده( 3 ) . متن : مرضش . از افاضات استاد محمّد قهرمان تصحيح شد .
( 4 ) . دهخدا به نقل از مجمع الخواص ، از شاعرى با نام محمّد امين غبارى هروى ياد كرده و گفته كه طالب علم خوبى است . انشايش هم بد نيست و از هيأت خيلى اطّلاع دارد . از اوست :چنان مكن كه دگر ترك آه و ناله كنم * چنان مكن كه تو را با خدا حواله كنم
رخى كه گشته چو كاه از خمار محنت و درد * ز نشئهء مى وارستگى چو لاله كنم
به نيم لحظه كه دامان ديگرى گيرم * سزا به دامن رشك هزار ساله كنم( 5 ) . مجالس النّفايس 77 و 253 ، اين بيت را به نام غبارى استرابادى آورده است . و مىگويد كه اكثر اوقات در استراباد و جوين بود .
خطّ غبار را خوب مىنوشت و بدان مناسبت غبارى تخلّص كرد . در موسيقى مهارت تمام داشت . در آخر عمر ديوانه شد .
( 6 ) . روز روشن 585 : خواجه غريب اللّه سبزوارى ، از سخنسرايان دور سلطان حسين ميرزا بود .
( 7 ) . همان : ز خويش .
( 8 ) . همان : نامراد .
( 9 ) . بيت ديگر اين غزل از روز روشن :