ديگر گرفتم از سر مينا كلاه را * در « 1 » خون توبه رنگ نمودم گناه را
*
در غم هجر توام آنچه كه از تن « 2 » باقى است * مشت خاكى ز پى ديدهء دشمن باقى است
عبد اللّه
نوّاب عبد اللّه خان ولد نوّاب على محمّد خان بهادر ، در رعايت فقرا و شعرا وحيد زمان بود و عاصى و آزاد هر سه تخلّص مىنمود . در سنهء 1181 به زهر مار جانستان رحيل آن جهان شد . منه :
به جفا هم نمىكنى يادم * داد از رسم بىوفايىها
*
صلاح كس نخواهد عاصيا اشعار بىفكرم * كه نبود احتياج باغبان گلهاى خودرو را
عشرت
جيكشن عشرت تخلّص ، از قوم براهمنهء كشمير ، ملازم نوّاب مؤتمن الدّوله اسحاق خان بهادر است . پيش از اين چند سال در وطن خود بود . حالا احوالش معلوم نيست . منه :
دشت از لاله بس كه رنگين است * پاى ديوانه دست گلچين است
*
خار كوى تو گر از دور هويدا گردد * آب اندر دهن آبلهء پا گردد
عزّت
فقيه الدّين محمّد عزّت تخلّص ، متوطّن اميهى بندكى ميان صاحب از تازهگويان اين عصر است . منه :
از شهرت اگرچه كاروانها دارى * شور جرسى است
و اندر سخن اعجاز مسيحا دارى * آن هم نفسى است
ز نهار مقيّد به گمانى نشوى * چون آب گهر
اى قطره تو صد هزار دريا دارى * موج تو بسى است
عنايت اللّه
مولوى عنايت اللّه ولد ولى اللّه ابن قاضى هيبت اللّه متوطّن قصبهء بيتا پنجاب و عمزادهء
هامش
اشعارش تقريبا پنج هزار بيت بوده باشد . از اوست :كجاست طاقت برخاستن ز جا ما را * نشاندهاند به راهت چو نقش پا ما را( 1 ) . همان : از .
( 2 ) . همان : از غم .