عشقى تبريزى
معمار كتابهنويس بود . « 1 » منه :
چون بگذرد به خاك من زار دلبرم * گر سر ز خاك برنكنم خاك بر سرم
عاقل
هنرور خان عاقل تخلّص ، مدّتى به مدّاحى نوّاب آصفجاه نظام الملك پرداخته آخر در بلدهء دهلى وديعت حيات به ملك قضا سپرد . صاحب كلّيات است و شعرش بهطور ميرزا بيدل ماناست . وى راست :
گواهى مىدهد عالم به وحدت ذات بيچون را * كه خاصيّت يكى باشد ز چندين جزو معجون را
غرور حسن در جيب عدم همسجده مىخواهد * تماشا كردهام بر خاك ليلى بيد مجنون را
*
نه فكر پاسدارىها ، نه اندوه جدايىها * به فرمان سر ناآشناى آشنايىها
*
تار و پود سبحه و زنّار باهم تافتيم * تا رداى فقر را شير و شكر كرديم ما
*
گردن از انفعال جرم متاب * سرنگونى نماز معكوس است
*
كسى با كار خود دارد تمامى * كه با كار كسى كار [ ى ] ندارد
*
گويند گذشت روز محشر * از راه دگر گذشته باشد
معلوم باد كه به اين تخلّص دو سه كس از سخنوران بودهاند از جمله او بود .
عندليب
خواجه محمّد ناصر عندليب تخلّص ، والد خواجه مير درد و مريد خواجه شيخ سعد اللّه گلشن تخلّص است . هرچند شاعرى دون مرتبهء اوست ، لكن گاهى به سبب موزونيّت طبيعت شعر مىگفت . هذا منه :
آنكه ديدار نصيب است زبانش لال است * ديده را وصف خموشىّ و زبان را قال است « 2 »
هامش
( 1 ) . سخنوران آذربايجان : در سدهء دهم هجرى قمرى مىزيست . معمّايى و كتابهنويس خوبى بود .
( 2 ) . بيتى ديگر از روز روشن 575 :يار در خانهء خود دارم و آرامم نيست * چه كنم ، ديدهء من حلقه بيرون در است