تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منتخب اللطائف ( فارسى ) — صفحة 470

مساهمون:

ص٤٧٠
*
چون شكم نامرد را پر شد ، تواضع را گذاشت * زن چو آبستن شود او را خميدن مشكل است
در طلب جيغه كه پيش اميرى براى فروخت فرستاده بود و چند روز گذشت كه زر قيمت به او نرسيد و نه جيغه ، در اين باب نوشت :
اى بندگىات « 1 » سعادت اختر من * در خدمت تو عرض شده جوهر من گر جيغه خريدنى است پس كو زر من * ور نيست خريدنى بزن بر سر من
عالى مذكور در وقايع حيدرآباد هجو اردوى پادشاه گفته چند بيتش اين است :
در اين ملك خراب امروز كس را نيست سامانى * چو گنج افتاده‌اند اهل هنر در كنج ويرانى به سرحدّى رسيده خلق را افلاس و نادارى * كه معنى هم ندارد اين زمان حرف سخن‌دانى سپاهى هم به ميدان قناعت مىكند جولان * ز شمشير و سپر دارد دم آبى ، لب نانى ز بس عطّار مشتاق است قوت لا يموتى را * به چشمش آش و نان آيد چو بنويسند اشنانى ز فكر مفلسىّ مال از بس ريش را كنده * نموده باددستى لحيه‌اش را شكل لحيانى محاسب سال را بنوشت ماه [ و ] روز در دفتر * براى اين‌كه معلومش نشد شوّال و شعبانى رسد با جان‌سپارى كار تنبولى ز بىبرگى * براى سرخرويى چون ندارد ببره پانى دروگر ارّه را از خانهء خود راند از خسّت * مگر بر ريزهء خوانش نموده تيزدندانى غم روزىّ حلّاج آتش و پنبه است مىگويد * به اين نسبت بود بر دار رفتن كار آسانى بگفتا كاغذى كو كاغذى رنگين و پرگارى * كه پندارم كمان سرخ و از خشخاش افشانى ز گريانى يكى پرسيد از روزى چه ماند آيا * بگفت احوال گر اين است بهرى ساعتى آنى

عبد الجليل بلگرامى

مير عبد الجليل بلگرامى ، استاد نامى در تاريخ‌گويى چه معنى كه در جميع كمالات سخن‌دانى خسرو ثانى بود . در عهد فردوس آرامگاه به مرض استسقا فوت شد . منه :
از بهر محبّت على هستى ماست * گل‌چينى اين بهار تردستى ماست دل ساغر و حبّ ساقى كوثر مى * از ميكدهء خم غدير مستى ماست
و او مثنوى در شادى طوى فرّخ‌سير پادشاه گفته . اين چند بيت از آن جمله است در صنعت رقّاصان گويد :
يكى از تاب حسن صندلى رنگ * صداى عشق افزودى به نيرنگ يكى بردى ز رنگ سرمه از هوش * به عشق نعره‌اى گفتى كه خاموش ميان زلف لعل گوشواره * بهار عشق بىجان كن نظاره
هامش
( 1 ) . متن : اى بند كنى . تصحيح قياسى .